گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نه همین نازش مرا منع از رخ او می کندهر گره در زلف کار چین ابرو می کند
مشاطه خم گیسوی جانانه نسازداز پنجه ی خورشید اگر شانه نسازد
ز دست رفت دل و در پی شراب افتادفغان که مهر سلیمان ز کف در آب افتاد
غبار خط نوخیزت ز سوی مشک می آیدنسیم کوچه زلفت ز روی مشک می آید
فغان کز دیر زاهد سبحه را بگسسته می آردز کوی می فروشان توبه را بشکسته می آرد
هرکه شوق طایر وصل تو صیادش کندغیر عنقا هرچه در دام آید آزادش کند
لاله ای هرجا که بیند داغ ما روشن شودهمچو چشم آشنا کز آشنا روشن شود
بر رخت راه نگاه از گلستان بیرون رودشانه در زلف تو از موی میان بیرون رود
کرده ام در گوشه ایران قناعت کار خودبس بود هندوستانم سایه دیوار خود
من دوش قضا یار و قدر پشتم بودنارنج زنخدان تو در مشتم بود
خنده ی شوخ تو فرصت به تغافل ندهدزلف در بردن دل صرفه به کاکل ندهد
صبرم از درد تو تکلیف مداوا می کنداز سر زلف تو دل را چون گره وا می کند
دل بی لبت شکفته به ساغر نمی شودکاری ست این که بی تو میسر نمی شود
نهال ما که چو نی پر ز بند می رویداز او چو غنچه دل مستمند می روید
دگر عشق بر جان غم پرورم زدچو پروانه آتش به بال و پرم زد
کرشمه تو اگر دست از شراب کشدز باده دست و دهن را سبو به آب کشد
آیینه از خیال رخش آفتاب شدجام تهی ز یاد لبش پر شراب شد
بعد ازین از باغ در گلخن وطن خواهیم کردترک همچشمی مرغان چمن خواهیم کرد
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمدجای ناخن حلقه ی زنجیرم از پا می دمد
گل از هوای تو در رنگ و بو نمی گنجدز شوق لعل تو می در سبو نمی گنجد
داد طرب از عمر بده تا برودتا ماه برآید و ثریا برود
از بزم می چو آن قد رعنا بلند شدآتش چو شمع از سر مینا بلند شد
چون گل ز پاره ی دلم اسباب داده اندچون لاله ز آتش جگرم آب داده اند
گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کردفتنه را شاگردی مژگان او استاد کرد