گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای خجسته بنا ز رونق توچشم بد دور چشم ایامی
بهار گل دولت اسلام خانکه دارد ازو این چمن آب و تاب
در اقلیم معنی سلیم آن مسیحمکه نطقم زند دم ز معجزنمایی
شکر کز خواجه گرفتم طلب خویش سلیممرد عاقل زر خود را به چنین کس ندهد
آه ازین دمل که شد از سینه من آشکارخون چو پیکان می چکد از غنچه پستان مرا
منزل اهل سخن ملا وفا کز شرم اولفظ را معنی به روی خویش برقع می کند
ای آن که عیب جویی من پیشه کرده ایمن خود حکایت از چه و چونت نمی کنم
کام بخشا ز تو شد خربزه ای لطف مراهمچو حوران بهشتی خوش و پاکیزه سرشت
بس که می ترسم میان ما و اودر حساب دوستی افتد غلط
بگذشت بر آب چشم همچون جویمپنداشت کزو مرحمتی می جویم
سرورا بحر کفا ای که ز خاک در توهر غباری سوی خورشید برد عشق بلند
زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کردناچار گزیری نبود همنفسی را
فراوان تاجداران را که از مرگز ملک و مملکت شد دست کوتاه
درین دریا که از آشوب طوفاننرفته موجش از گرداب بیرون
ای سحاب حدیقه ی احساناز تو در خوشاب می خواهم
امینا طوطی بلبل ترانهکه باشد بر زبان ها گفتگویش
خواجه بشنو حدیث راست ز منهست مستوره ای ترا به حرم
ای که خورشید چو آیینه ز خجلت رو ساختخامه چون پرده گشا گشت خیالات ترا
هرچه شاهان عصر ما دیدندجانب مخزنش روانه کنند
هر که نخل بلند طبع مرادید از اقتضای طالع پست
یاران به سماع نای و نی جامه درانما دیده به جایی متحیر نگران
چو سامان عشرت مهیا شودشراب آن زمان گر بنوشی رواست
چو سرنوشت کسی گشت در جهان کاریعلاج نیست بجز رفتن از پی آنش
در مجلس وصل یار ای دلتا کی گویی ره سخن نیست