گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای گلبن باغ حسن آخرگل ها ز برای خود گشادی
با هرکه نشنید نفسی خواجه حسن رااز گاو و ز گوساله ی خود گفت و شنید است
امشب شده دلبری دچارمکز وی به اجل مرا پناه است
چشم بد دور خواجه را پسری ستکه همه زیرکی و ادراک است
هست کارم به مجلسی که دروحرف با لب چو خنده بیگانه ست
کاتبی دارم که چون بر دست گیرد خامه راهر سخن را دخل بیجایی کند موی دماغ
ای آن که به مدح تو ز من آنچه سزا بودراضی نشدم تا همه را ذکر نکردم
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهانتا پیش قدت چنگ زند سرو روان
کار با جمعی مرا افتاده در بحث سخنبی سر و پا جمله همچون ساکنان بادیه
سلیم اعدای تو حیوان چندندبه ایشان ترک هر بیش و کمی کن
صاحب مال و جاه را ز جهانآفتی نیست تا بود زنده
هرچند که تاجریم ای غیرما هر دو درین فسرده بازار
خواجه از بس ممسک و رذل و خسیس افتاده استگر شکست عمر بیند از شکست نان به است
شب خرد دید سربرهنه مراگفت ای از تو پشت معنی راست
صاحبا مقصود صاحب دولتان از پرده دارغیر ازین نبود که او مانع شود بیگانه را
بی سواری در سواد هند بودن مشکل استاسب من مرد و دلم در اضطراب افتاده است
موسم عیش طفلی و پیری ستکه نشاط این دو وقت فیروز است
من خاک درش به دیده خواهم رفتنای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن
سخن هرجا ز صنع کردگار استگواه پای برجا کوهسار است
نبینم خوش زمین و آسمان رابه خیر آرد خدا کار جهان را
شنیدم حیله پردازی ز احشامکه در تزویر بودش چون فلک نام
ز بس شد فعل بد غماز چون مشکجهان را شد دماغ آخر ازان خشک
بیا بلبل که ایام بهار استگلستان خوش تر از آغوش یار است
بود در زیر زینم بادپایینه اسبی بلکه شوخ دلربایی