گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خامه ام برخلاف عادت خویشسفله ای را کشیده است به پیش
شنیدم روزی از خونابه نوشیچو گل از پاره ی تن خرقه پوشی
بسم الله الرحمن الرحیمهست عصای ره طبع سلیم
ای چو گل افکنده هوس های توبر سر زر لرزه بر اعضای تو
مه را ز فلک به طرف بام آوردنوز روم کلیسیا به شام آوردن
ساده دلی را ز پی راه دورگشت خری چون خرعیسی ضرور
یخ بسته جهان ز بس ز تأثیر هواشد موجه ی آب همچو موج خارا
در دل همه در گره گشایی ست خدابا ما به سر لطف خدایی ست خدا
ای ابر به گلزار تمنا بازآجای تو چمن بود ز صحرا بازآ
خواجه نکند نظر به سوی حلواگویی هرگز ندیده روی حلوا
می آیی و مطلب دل این بود بیانزدیک شدی و شوق افزود بیا
تا چند به هر بزم که می خوانندتاز صدرنشینی چو مگس رانندت
ای کرده جفای آسمان دلگیرتمگریز که سودی ندهد تدبیرت
دل از غم عشق گلرخان بی تاب استآغشته به خون چو لاله ی سیراب است
در دیده به جای سرمه سوزن دیدنبرق آمده و آتش زده خرمن دیدن
میخانه طرب خیز چو طبع مست استدیوار غم از بلندی خم پست است
ای بلبل خوش نغمه مکان تو کجاستآتشکده ی آه و فغان تو کجاست
حاسد که همه دعوی لافش پوچ استاز مغز حیا چو نافش پوچ است
تشویش سفر با دل ناشاد بد استبا دست تهی چو کار افتاد بد است
حال دلم از طرز نوایم پیداستسودا زده ام ز هر ادایم پیداست
ماییم که داغ دل ما ناسور استاز پای فتاده ایم و منزل دور است
این عشق که برق عافیت پرداز استجان پرور ما چو شعله ی آواز است
بر هرچه نگاه کردم اسباب غم استچیزی که ازو دلم شود شاد کم است
دیگر ز بهار شورش مرغان استوز نغمه چمن چومجلس مستان است