گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مال دنیا که منعمان را جان استفرداست که صرف کار محتاجان است
ای دوست گرفته بر سر ما دشمنیا دوست گزین به دوستی یا دشمن
رخشت که دمش علامت چوگان استدر دعوی خود چو گوی در میدان است
ماییم و دلی که دایم از غم خون استاز دایره ی ساختگی بیرون است
ابروی تو از غمزه دگر پر گره استتیری انداز چون کمان به زه است
دیگر ز چمن خرمی اخراج شده ستسامان گل از خزان به تاراج شده ست
با من بخت سیاه در بدمهری ستزهری ست اگرچه رنگ او پازهری ست
امشب که فلک در پی عشرت سازی ستاز رقص بتان به بزم آتشبازی ست
ای دل چه نشسته ای که فرصت نفسی ستبشتاب به راه تا صدای جرسی ست
از گریه ی ماست هرکجا طوفانی ستوز ناله ی ماست هرکجا افغانی ست
ای خواجه ترا ضعیفی از پیری نیستاز گرسنگی ست سستی از سیری نیست
عارف که به سعی خویش از دنیا رفتمرغی به قفس بال همی زد تا رفت
ای دست تو آتش زده در خرمن منتو دست نمی گذاری از دامن من
دردا که ز دست یار بگزیده برفتآرام و قرار دل غمدیده برفت
بی جذبه ی دوستان ز جا نتوان رفتهر راه که نیست رهنما نتوان رفت
در بحر نیابد اگر از فیض تو قوتاورنگ صدف شود گهر را تابوت
نوروز شد و زد به گلستان ز فرحطاووس بهار چتر از قوس قزح
جمعند در انجمن چو ارباب عنادخیزد ز نفس درازی خامه فساد
ای غمزه ی تو نهاده رسم بیدادمژگان تو خونریز چو تیغ جلاد
عید تو همیشه در طرب سازی بادکار تو چو خورشید سرافرازی باد
نوروز تو از گل به قدح سازی بادبا لاله رخان کار تو گلبازی باد
عید تو به سامان ز طرب سازی بادانجام نشاط تو در آغازی باد
ایزد ما را ز لطف چون جان می دادای کاش دلی امین ایمان می داد
آن لطف که در شمایل اوست ببینوآن خنده همچو پسته در پوست ببین