گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون حرف تب تو در میان می افتدپیمانه ز دست می کشان می افتد
کو ساقی تا ره مروت سپردیک جام می آرد غم ما را ببرد
ای آن که مسیح آنچه مجمل دارداز علم آن را دلت مفصل دارد
در صبر اگرچه دل رسایی داردبا جور فلک چه آشنایی دارد
بی تاب و تبم چو شمع تن می میردمی میرم اگر آتش من می میرد
دیگر به چمن نغمه ی مرغان سرشداز خنده ی گل ابر بهاری تر شد
درهم دلم از بودن شهر و ده شددلگیر ز وضع جمعه و شنبه شد
از شوق تو خون در دل گل می جوشدشمع از هوست به سوختن می کوشد
آن بلبل مستم که خروشم بردندذوق سخن از لب خموشم بردند
الماس به زخم دل فگاران ریزندسیماب به جام بی قراران ریزند
چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بوآخر دل آدمی نه سنگست و نه رو
جمعی که به هند رانده از ایرانندچلمرد در سرای سنبل خانند
در خانه مرا نه بیم ماند و نه امیدنه قفل کنون به کار دارم نه کلید
ماییم درین گلشن پر بیم و امیدآشفته و تیره روز چون سایه ی بید
ای خواجه ترا چه پیرهن می بایدآن جسم کثیف را کفن می باید
در باغ رخت چو سوی گل می آیدرنگی تازه به روی گل می آید
صبح است و نوای بلبلی می آیدزان طره نسیم سنبلی می آید
هرکس در کینه زد دل آزاری دیداز کرده ی خویشتن بسی خواری دید
عید است دکان زهد را تخته کنیدچون آینه دل ها همه یک لخته کنید
ای اهل سخن از کرمت شکرگزارمثقال هنر پیش تمیزت خروار
چون چشم حسود است جهان برمن شورآواره ی عالمم چو بیت مشهور
یک روز به اتفاق صحرا من و تواز شهر برون شویم تنها من و تو
افسوس که از شورش این بحر خطیرعاجز گردید ناخدای تدبیر
غیر از تو حریفان همه ای حضرت میریک جا شده ایم جمع چون شکر و شیر