گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
غله کامسال خواجه داد مراگر نبد جمله بود اکثر خاک
خدایان صدور جهان شهاب الدینکه مملکت ز شکوه تو می بر داورنگ
ای در محیط عشقت سر کشته نقطۀ دلوی از جمال رویت خوش گشته مرکز گل
ماجرایی که میان من و گردون رفتستدوش بشنو که ترا شرح دهم از اول
خیرمقدم زکجا پرسمت ای باد شمالکش خرامیدی چونی و چه داری احوال
چو خیل زنگ بیار استند صف جدالسپاه روم هزیمت گرفت هم در حال
ز مزدقانی باور کنم اگر گویدکه من بخانۀ خود می خورم طعام حلال
جهان جان معانی خدیو عرصۀ فضلکه فخر جان و جهان شد ترا ثنا گردان
بنا میزد بنا میزد زهی گیتی بتو خرمندیده دیدۀ افلاک مانند تو در عالم
کوه بلاشدست ز رنج جرب تنمبیچاره من که کوه بناخن همی کنم
خفتۀ بیدار بودم دوش کز دارالسلاممسرع باد صبا آورد سوی من پیام
چیست آن دریا که دارد در دل کشتی مقامماهیش بر خشک لیکن جزر و مدش بر دوام
صدرا ز خاکپای تو بیزار نیستمکز خدمت تو یک دم بیکار نیستم
نور دو دیدگان ز لقای تو داشتمیک سینه پر زمهر و هوای تو داشتم
جهان بگشتم و آفاق سربسر دیدمبمردمی اگر از مردمی اثر دیدم
روزی وطاء کحلی شب در سر آورمبگریزم از جهان که جهان نیست در خورم
ای بزرگی که چو من راه مدیحت سپرمهمه بر شارع اقبال بود رهگذرم
ای ز خاک در تو تاج سرمخود همینست بعالم هنرم
گهرفشانان صدرا ز عشق الفاظتبسا غرور من از گوهر عدن بخورم
صدرا بساط حضرت تو رفعتی گرفتکآنجا مگر بقوت پر دعا رسم
در ارزوی روی تو ای نو بهار چشماز حد گذشت بر سر راه انتظار چشم
من که از دور چرخ ممتخموز اسیران گردش ز منم
بعهدهای گذشته امین من آن بودکه شعر خوانم بر آنکه سیم بستانم
ای صدر روزگار تو دانی که مدتیستتا انتظار خلعت خاص تو می کنم