گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شبی هاتف غیبم آواز دادبه صدر سعادت رهم باز داد
مرا خود در اوقات رد و قبولنباشد غم ترهات جهول
پس از یک دو سالم که توفیق حیمساعد شد و توبه کردم ز می
الا ای جگر گوشگان پدربخوانید این پند من سر به سر
سخن موجز و منتخب کرده امزبسیار با اندک آورده ام
به چشم جهان دیدة دوربینبدین مختصر طرفه دستور بین
الاهی چو از نیتم آگهیکه خیرست نیت به خیرم نهی
در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مراکز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا
گر ندادی آرزوی وصل جانان جان مرازندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
از جمال لایزالی برنداری گر نقابعاشقان لاابالی را بماند دل کباب
آه دردآلود مردم جان جانها را بسوختسینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت
سیصد و شصت نظر راتبه بنده ماستبنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست
غم مخوری که عاقبت جای تو صدر جنت استروی دل تو تا ابد سوی رضای حضرت است
می صافی طلب جانا که دردی کش گرانخوار استتو از ساقی نشانی گو که اینجا مست بسیار است
هرچه از سنگین دلان بر جان ما آید خوش استگر وفا آید خوش و گر هم جفا آید خوش است
پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گل استهمتی دارید با من زانکه کاری مشکل است
آن که آتش افکند درخلق جانان من استوانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است
گنه کردی بگو کردیم ای دوستکه بعد از کار بد این توبه نیکوست
باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیستزانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست
یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یادرحمت خود کن قرین ما الی یوم التناد
روزنی جز زخم تیرش در سرای تن مبادغیر داغ حسرتش تا بام آن روزن مباد
دل ناشاد من شاید که روزی شادمان گرددولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد
مرا کشتی و گویی خاک این بر باد باید کردچرا بر دردمندی این همه بیداد باید کرد
زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشدهنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد