گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بنددحرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند
شاخ گل از نازکی یار یادم می دهدبرگ گل زان گلرخ رخسار یادم می دهد
تا ابد یا رب ز تو من لطف ها دارم امیداز تو گر امید برم از کجا دارم امید
هرکه در پیش تو بر خاک بمالد رخسارملک کونین مسخر بودش لیل و نهار
عشق و بد نامی و درد و غم به ما شد یار غارتا محمد وار باشد عاشقان را چار یار
گر نخواهد بود اندر صدر جنت وصل یارقعر دوزخ عاشقان خواهند کردن اختیار
ای که می نالی ز دوران جور یار من نگراضطراب از من نگر صبر و قرار من نگر
ای ذکر تو را در دل هر دم اثری دیگروای از تو به ملک جان دارم خبری دیگر
دوست می گوید که ای عاشق اگر داری صبوراز فراق ما منال و صبر کن تا نفخ صور
ای قصر رسالت تو معمورمنشور رسالت از تو مشهور
شب همه شب با تو می گوییم رازتو به غفلت پای ها کرده دراز
تو لذت عمل را از کار زار ما پرسآیین سلطنت را از حال زار ما پرس
در جهان امروز بی پروا مباشفارغ از اندیشه فردا مباش
گر مرا جان در بدن نبود بدن گو هم مباشچون که یوسف نیست با من پیرهن گو هم مباش
داد مرا جان تو باده ای از جان خویشکفر مرا کرد گوهر ایمان خویش
ای غبار خاک کویت سرمه چشم فلکای به تو محتاج خلق هر دو عالم یک به یک
مونسم یار است اندر تنگنای گور تنگعاشقان در دوجهان ما را بس است این نام و ننگ
تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دللیک میترسم شود پیوسته در پهلوی دل
به غیر از سایه در کویت کسی محرم نمی یابمکنون روزم سیه شد آنچنان کان هم نمی یابم
ای خوش آن روزی که در دل مهر یاری داشتمسینه ای پرسوز چشم اشکباری داشتم
زان بی وفای سنگدل جور و جفا می بایدماز کس نمی خواهم وفا زان بی وفا می بایدم
خوش آن غوغا که من خود را به پهلوی تو می دیدمتو سوی خلق می دیدی و من سوی تو می دیدم
به خواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارمکه من دور از درش امشب ز عمر خویش بیزارم
بی تماشای جمالت روضه را هامون کنمحور عین را از درون قصرها بیرون کنم