گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چه سان بینم به دست غیردامان وصالش راپریرویی که پروردم به خون دل نهالش را
غمش گرم تپش گه شعله آسا می کند ما راگهی بی دست و پا چون موج دریا می کند ما را
نیست باکی ز آتش سودا دل شوریده راکی هراس از برق باشد کشت آفت دیده را
ضعف کرد آگه از احوالم دلارام مرارنگ از رخ رفته من برد پیغام مرا
بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما راز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را
گرچه باشد در بر ما دلبر می نوش مانیست جز ما چون کمان حلقه در آغوش ما
در عشق دل چو مخزن اسرار شد مراآیینه تجلی دیدار شد مرا
نصیبی گر ز سوز سینه ام می بود مجنون راز ابر چشم تر دریای خون می کرد هامون را
می تپد دل بس که در هجر گل آن رو مرامضطرب شد استخوان چون نبض در پهلو مرا
سوختم در یاد شمع عارض جانانه هابر هوا دارد غبارم شوخی پروانه ها
گیرم که به فتوای خردمندی و رایاز دایره عقل برون ننهم پای
هوای دشت چون افتاد در سر آن پریرو راطپیدن های دل صحرا به صحرا برد آهو را
چسان عنقا کند با هوشم آهنگ پریدن هاکه ریزد سستی پرواز او رنگ تپیدن ها
از چشم کم مبین به تن ناتوان ماسنگین بود به سان گهر استخوان ما
ز راحت بیش بینند اهل خواری پایمالی رابه جز افتادگی تعبیر نبود خواب قالی را
بنگر رخ به آتش می تاب داده راحسن صفا به گوهر سیراب داده را
چشم بستن شمع سان بی تاب می سازد مراور به رخسارت گشایم آب می سازد مرا
به خون دیده حسرت سر رشته اند مرازسوز عشق نکویان برشته اند مرا
ترا محرومی ارزانی زآغوش تپیدن هامرا صحرا به صحرا می برد جوش تپیدن ها
نباشد عقده ای در خاطر ار ابنای دنیا رابه سان رشته گوهر به هم راهیست دل ها را
ز سوزنامه من سوخت بال و پر کبوتر راچو قمری آتش من ساخت خاکستر کبوتر را
کی دانستم که بیخطا برگردیبرگشتی و خون مستمندان خوردی
نشیه می مایه صد درد سر باشد مرادور ساغر بی تو گرداب خطر باشد مرا
زدل بیرون می برد یاد ایام شبابم راعمارت می کند پیمانه ای حال خرابم را