گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به خلق خوش معطر ساز باغ آشنایی رازدلگرمی فروزان کن چراغ آشنایی را
رنگین کنی زخون جگر گر خیال راشاید که دلنشین شود اهل کمال را
امشب فزود دل ز طپش جوش دیده راگردیده دامن آتش خس پوش دیده را
گل با سر بازار بسنجد چو چمن رابازر به ترازو ننهد خاک وطن را
که چو سوزن دوختی بر جامه چشم خویش راگاه عینک وار بر عمامه چشم خویش را
هست تا ترک تعلق کرده سامان مراپرتو مه شمع کافوری شبستان مرا
سرت گردم به گلشن جلوه ده آن روی چون گل رارگ لبریز خون ناله کن منقار بلبل را
نونهال من چو دید آیینه رااز گریبان گل دمید آیینه را
ای کاش که مردم آن صنم دیدندییا گفتن دلستانش بشنیدندی
میانش نیست از جوش نزاکت در نظر پیدابود چون معنی از مصرع زقد او کمر پیدا
زخلق خوش لقب بیگانه کردی باده نوشان رابه زهر چشمی امشب آب ده پیکان مژگان را
غیر رسوایی چه حاصل از بیان ما به ماسوز دل روشن چو شمع ست از زبان ما به ما
فلک به هرزه کمر بسته است جنگ مراکه نیست شیشه شکستن شعار سنگ مرا
تهی کردم زاشک و آه امشب سینه خود رازنقد و جنس خالی ساختم گنجینه خود را
نیست حاجت خط مشکین عارض جانانه رااین چمن لایق نباشد سبزه بیگانه را
می کنند احباب بی معنی مکدر سینه راعکس طوطی سبزه زنگار بس آیینه را
کاری نیاید از خرد ذوفنون ماما را بس است مرشد کامل جنون ما
در سینه نیست دل به خدا ره نبرده رانسبت مده به حضرت دل خون مرده را
صاف حسرت زغمت نشیه طراز است مراشیشه دل زتو لبریز گداز است مرا
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظریباشد که بلای عشق گردد سپری
سوز دل در غم عشق تو گواه است مراسینه فانوس صفت منبع آه ست مرا
نه در وصال و نه هجران بود قرار مرانه در خزان شکفد دل نه در بهار مرا
بس که بگذارد زشرم آن مه جبین آیینه راهمچو آب از دست ریزد بر زمین آیینه را
کی زر دنیا برآرد پریشانی مراگشته جزو تن چو گل تشریف عریانی مرا