گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ره عشق است و نبود خاطر خرسند باب اینجابه یک لبخند از خود می رود دل چون حباب اینجا
از فلک هرگز نخواهم آرزوی خویش رادر گره دارم چو گوهر آبروی خویش را
نماید جلوه عکسش ز بس بیتاب دریا رابلرزد عضو عضو از قطره چون سیماب دریا را
بزم عشق است و قدح کام نهنگ است اینجاباده خونابه صراحی دل تنگ است اینجا
ای پیش تو لعبتان چینی حبشیکس چون تو صنوبر نخرامد به کشی
همچو گل تنها همین نبود صفا حسن تراصد ادا باشد نهان در هر ادا حسن ترا
نگه بر چهره نتوان کرد آن ترک شرابی رایکایک چون در آتش افکند کس مرغ آبی را
از عکس تو شد گرم طپش تا دل دریاگوهر شده تبخال لب ساحل دریا
چشم او آشیانه دل ماحلقه زلف خانه دل ما
به عرش عزتم جا داده است اقبال خواری هانماند ضایع آخر فیض ضایع روزگاری ها
به نیروی محبت در کنار آرم میانش رابه زور ناتوانی می کشم آخر کمانش را
آهم گشود تا پر پرواز در هواشد رشک گلستان ارم سربسر هوا
ز دست درد مجنون مشربان را در بیابان هابه دامن می رسد مانند گل چاک گریبان ها
آید صدای ناله دل از نگاه ماچون شاخ ارغوان بچکد خون ز آه ما
مگر بگذشت دل آزرده ای با درد ازین صحراکه همچون آه دردآلود خیزد گرد ازین صحرا
ماها همه شیرینی و لطف و نمکینه ماه زمین که آفتاب فلکی
اینقدر در کشتن من سخت استادن چراچون دل من جان من یک پهلو افتادن چرا
قضا چون باعث ایجاد شد آب و گل ما راز خون چشم حسرت کرد تخمیر دل ما را
می دهد طرز نگاهت یاد می نوشی مرایاد آغوشت کند گرم همآغوشی مرا
ترسم که خراشد تن نازک بدنم رااز نکهت گل جامه مکن سیم تنم را
سخت پر شد در غم عشقت تن محزون مامی ترواد چون عرق از هر بن مو خون ما
ساخت هر کس از توکل تکیه گاه خویش رااز خس و خار خطر پرداخت راه خویش را
دارد همیشه عشق سخن ناتوان مرادر تاب و تب چو شمع فکنده زبان مرا
از ترک آرزو بفزاید کمال ماچون موج پرفشاندن دستی ست بال ما