گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
۷۶ اول نصیحت نزدیکان و پس آنگاه ملامت دوران از نفس تو به تو نزدیکتر کسی نیست تا به گفتار خود عمل نکنی در دیگران اثر نکندملک و دولت را به تدبیر بقا دانی که چیست
سالک راه خدا پادشه ملک سخنای ز الفاظ تو آفاق پر از در یتیم
معلوم شد که خسرو عادل دام دولته قابل تربیت است و مستعد نصیحتبدان که مالک رعیت را و صاحب ملک و دولت را لازم است از سیرت ملوک چندی دانستن و در مهمات کار بستن طلب نیکنامی و امید نیک سرانجامی را
۱ سؤال خواجه شمس الدین صاحبدیوانصاحب صاحبقران خواجه زمان نیکوسیرت و صورت جهان شمس الدنیا و الدین صاحب دیوان الماضی علیه الرحمة الواسعه کاغذی به خدمت شیخ عارفان سالک قدوة المحققین مفخر السالکین مصلح الدین السعدی رحمة الله علیه نوشت و از خدمت او پنج سؤال کرد سؤال اول آن بود که دیو بهتر یا آدمی سؤال دوم آنکه مرا دشمنی هست به هیچ گونه با من دوست نمی گردد سؤال سوم آنکه حاجی بهتر یا غیر حاجی سؤال چهارم آنکه علوی بهتر یا عامی سؤال پنجم آنکه به دست دارنده خط دستاری از بهر آن پدر می رسد و پانصد دینار زر آن را قبول فرمایند که بعد از آن عذر خواسته شود آن شخص که کاغذ و زر می آورد چون به اصفهان رسید با خود اندیشه کرد که من بارها دیده ام که خواجه به خروار زر به خدمت شیخ می داد و او قبول نمی کرد و از بهر علفه مرغان می ستد من خود را در معرض مرغان درآورم که صد و پنجاه دینار از آن بر گرفت و در اصفهان در دکان تاجری بنهاد و شیخ چون بر کاغذ وقوف یافت بدانست که غلام تخلیطی کرده است اما با او نگفت و گفت فردا بیا تا جواب بنویسم روز دیگر به خدمت شیخ رفت و شیخ کاغذ سربسته به وی داد او برخاست و روان شد چون کاغذ به خدمت خواجه برد آنجا نوشته بود
الحمدلله الذی خلق الوجود من العدمفبدت علی صفحاته انوار اسرار القدم
قال الله تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ای کسانی که به وحدانیت حق جل و علا اقرار کردید پرهیزگاری کنید ایمان را اثبات کرد و به تقوا فرمود تا بدانی که عروس ایمان با آنکه جمالی دارد بی زیور تقوا کمالی ندارددر خبر است از خواجۀ عالم و خلاصۀ بنی آدم صلی الله علیه وسلم که فرمود از خدای عز و جل شنیدم که من شهدلی بالوحدانیة و لک بالرسالة دخل الجنة علی ما کان فیه من العمل هرکه گواهی دهد مرا به خدایی و تو را به پیغمبری به بهشت درآید با هر عملی که دارد با چندین شرف و دولت که کلمۀ اخلاص راست به وجود تقوا مستظهر است که یا ایها الذین آمو اتقوا الله در این چه حکمت است همانا که خداوند سبحانه و تعالی دعوت می کند بندۀ مؤمن را به مقام اولیا که هر که کلمۀ اخلاص گفت به دایره ایمان درآمد اما هر که به قدم تقوا رفت غالب آن است که به مقام اولیا برسد دلیل از قرآن که الا أن أولیاء الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون ولایت را همین دو طرف است ایمان و تقوا بیایید ای دوستان که ما از این دو طرف یکی داریم ایمان و آن اصل است تا بقیت زندگانی چنان که میسر شود پرهیزگاری کنیم باشد که از دولت صحبت اولیای خدای تعالی که مقربان حضرت کبریایند محروم نشویم و این میسر نشود مگر به توفیق باری عز اسمه
قال رسول الله صلی الله علیه وسلم من اصبح و همومه هم واحد کفاه الله تعالی هموم الدنیا و الاخرة و من تشعبت به همومه لم یبال الله فی ای واد هلکمهتر عالم و سید بنی آدم صلی الله علیه و سلم چنین می فرماید که هر کس که بامداد سر از جامه خواب بردارد و غم دین بود که در دل او بود و اندوه اسلام بود که در سینه او بود و عشق حق تعالی بود که در جان او باشد حق جل و علا به حکم کرم و فضل عنایت ازلی را بفرستد تا کفایت ابدی او کند و هر که را سودایی دیگر در دل بود یا اندوهی دیگر در سینه او جای گرفته باشد لشکر قهر را بفرستد تا بر نهاد او شبیخون کند و به تیغ سطوات عزت خود سر سرکش او را بردارد و کس را نرسد که گوید که آن چراست و این چون است
بسم الله الرحمن الرحیم نام خداوندی ست که تا او نخواهد صبا پرده گل نشکفاند و باد گیسوی شمشاد نجنباند بی حکم او زمرد غنچه بیجاده نشود بی صنع او لاله پر ژاله نگردد نام ملکی ست که به دست عمله صبا قامت سرو پیراسته است و زیر سر زلف شاخ چهره گل آراسته است نام ذوالجلالی ست که طیران ملکی و دوران فلکی بی خواست او نیست جنبش ریشه و گردش پشه بی حکم او نیست هر دیده ای که نه در جمال آن نام نگرد بردوخته باد و هر دل که نه در محبت این نام قرار گیرد سوخته باد هر قدمی که نه در راه موافقت حق پوید به تیغ قطیعت پی کرده بادیحیی بن معاذ رازی قدس الله روحه گفتی الهی جعلت الدنیا میدانا و جعلت قلبی فیها کرة فضربته بصولجان البلاء فلم یستقر الا مع اسمک و جعلت العقبی میدانا و جعلت قلبی فیها کرة فضربته بصولجان البلاء فلم یستقر الا بقربتک خداوندا همه دنیا را به کلیت میدانی ساختم و دل خود را در آن میدان گویی ساختم و آن گوی را هر جای انداختم با هیچ چیز قرار و آرام نگرفت الا به نام تو و همه عقبی را به تمامها میدانی کردم و دل خود را در آن میدان گوی نمودم و به هر طرف که زدم با هیچ چیز قرار و آرام نگرفت الا با دیدار تو پس گفت ملکا مرا از همه دنیا نام تو بس و از همه عقبی مرا جمال تو بس جان و جهان من از عالم نام به عالم پیغام آی اگر برگ آن داری که به تیغ جلال ما شهید شوی بگو الله و جان فدا کن تا سعید شوی و برخوان اعلموا انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة
ملکا ما را از همه معاصی نگاه دار و توفیق طاعات و عبادات ارزانی دار یا اله العالمین غفرانک ربنا و الیک المصیرای عزیز خلق عالم دو گروهند گروهی به یاد حق مشغولند و گروهی به یاد خود آن که به حق مشغول است از خلق بیگانه است و آن که به یاد خود مشغول است به حق نپردازد هرچه درون وی است همه حجاب است اگر نفس توست و اگر اسباب و عیال توست تا از همه دست نشویی گرد درگاه حق نپویی
شکر و سپاس بی قیاس معبودی را جلت قدرته که آفریننده مخلوقات عالم است و روزی دهنده بنین و بنات آدم کریمی که خوان نعمتش بر مطیع و عاصی و ادانی و اقاصی کشیده و گسترده رحیمی که از دیوان رحمتش در گوش جان هر گنهکار در هر شب تار چند بار این ندا می رسد که هل من تایب هل من سایل هل من مستغفر بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد جباری که نیش پشه ضعیف را تیغ قهر دشمنان گردانید در فطرت کاینات به وزیر و مشیر و ظهیر و دبیر صاحب تدبیر محتاج نگشت آدمی را به فضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر خلق ممتاز گردانید نه از معصیت عاصیان صمدیت او را نقصان یا آلایشی که ان الله لقوی عزیز و نه از طاعت مطیعان احدیت او را سودی یا آرایشی که ان الله لغنی عن العالمین و درود بی حد و ثنای بی عد بر سید رسل و هادی سبل سرور کاینات و خلاصه موجودات پیشوای انبیا و مقتدای اصفیا محمد مصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات که برگزیده آدمیان و رحمت عالمیان است و بر اصحاب و احباب او باداما بعد بدان ای عزیز من اعزک الله فی الدارین که شبی از شب ها اتفاقا این بنده ضعیف نحیف اعجز خلق الله و احوجهم إلی رحمته و غفرانه علی بن احمد بن ابی بکر بیستون احسن الله عاقبته در مجمعی حاضر بود در خدمت جمعی از مخادیم عظام و ایمه اسلام و موالی کرام و مشایخ انام ادام الله ایامهم و گوینده ای خوش الحان گویندگی می کرد جمعیتی دست داد که خاص و عام آن مجلس هر یک در گوشه ای بیهوش گشته چند خرقه تخریق شده چنان که حاضران مجلس بعد از فرو گذاشت متفق القول بودند که در مدة العمر چنین سماعی دست نداده فی الجمله در اثنای سماع قوال از غزل های مولانا شیخ الشیوخ فی عهده قدوة المحققین و زبدة العاشقین افصح المتکلمین و مفخر السالکین شرف الملة و الحق و الدین مصلح الاسلام و المسلمین شیخ سعدی شیرازی قدس سره این بیت برخواند که نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد چهار بیت این غزل بر خواند و به غزلی دیگر رفت یکی از حاضران مجلس بعد از آن که سماع به آخر رسید تمامی این غزل را از قوال طلب نمود یاد نداشت از این خاکی التماس نمود که نسخه دیوان شیخ رحمه الله تعالی شما را هست اگر تمامی این غزل طلب داری منتی باشد بنده بر حسب اشارت ایشان روز دیگر در مجموع طیبات و بدایع و خواتیم و غزلیات قدیم نظر کردم و بر همه بگذشتم -چند نوبت مکرر- تا عاقبت بدان رسیدم
شمارهٔ ۵۰۸
دمی بی رخت بی ملالی نباشد
شمارهٔ ۵۰۹
بسوز سینه انگار بار می طلبد
شمارهٔ ۵۱۰
نهایت ستم ای بیوفا همین باشد
شمارهٔ ۵۱۱
بدین مشابه گدا را که محترم دارد
شمارهٔ ۵۱۲
که کارم از گره زلف یار بگشاید
شمارهٔ ۵۱۳
لبش هوشم از جان آگاه برد
شمارهٔ ۵۱۴
باتفاق طبیبی به از حبیب نباشد
شمارهٔ ۵۱۵
می از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد
شمارهٔ ۵۱۶
نوش آنلب در خورست این تشنه را شربت چه سود
شمارهٔ ۵۱۷
در سر هوس روی که دارم همه دانند
شمارهٔ ۵۱۸
این نام حسن بروی بر عکس می نماید
شمارهٔ ۵۱۹
چه کند بنده چر تقدیر خداوند این بود
شمارهٔ ۵۲۰
هی هی نعوذ بالله این خود چه قال باشد
شمارهٔ ۵۲۱
در مطلع سخن سخن ما تمام شد