گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
صفای پیکرت آیینه دار مهتاب استگل از رخ تو حیب و کنار مهتاب است
بیا که موسم جوش بهار ییلاق استپیاله گیر که گل در کنار ییلاق است
مرا طبع از این نوع خواهان نبودسر مدحت پادشاهان نبود
ز وانمود پریشانی ام چو گل عار استکه مشت بسته چو غنچه هزار دینار است
حقپرستی پیش ما ترک تمنا کردن استفرصت امروز صرف کار فردا کردن است
طره مشکین چو جانان دسته بستدل ز دود آه ریحان دسته بست
بسکه سر در صیدگاهش بر زمین افتاده استهر طرف چون نقش پا نقش جبین افتاده است
در توبه کوش توبه حصار سلامت استسیلاب خرمن گنه اشک ندامت است
هیچ اثر از پختگی ها با زبان معلوم نیستاین ثمر را بسکه خام است استخوان معلوم نیست
دل که از بالای چشمت در گناه افتاده استیوسفی از پهلوی اخوان به چاه افتاده است
تا سر ما کشتگان آن تندخو بر کف گرفتشد چنان سرخوش که پنداری کدو بر کف گرفت
نهادی بر دلم ای نازنین دستازین دست است احوالم ازین دست
از رفتنش به خاک چمن تا کمر نشستگلشن ز جوش لاله به خون جگر نشست
اتابک محمد شه نیکبختخداوند تاج و خداوند تخت
غافل از حق گر باو شد جام می هشیار نیستباز باشد دیده نرگس ولی بیدار نیست
مانده در جهل مرکب آنکه لوحش ساده استتیره بودن لازم چشم سفید افتاده است
هست آنچه از زبان تو بیگانه نام ماستچیزی که نیست محرم گوشت پیام ماست
نه همین نرگس زچشم می پرستش جام یافتسرو هم از نخل قدش خلعت اندام یافت
جان چیست عمر من که نیارم از آن گذشتنتوان گذشت از تو ز جان می توان گذشت
همتم کم نتواند برداشتدولت جم نتواند برداشت
گلشن در این بهار نه تنها شکفته استکهسار و شهر و بیشه و صحرا شکفته است
گرنه اشک از دیده در هجران یار افتاده استگوهر است اما زچشم اعتبار افتاده است
قبای پاره نصیبش زچرخ مینایی استهمیشه هرکه چو گل در پی خودآرایی است
شد شباب و جسم غم فرسوده با ما مانده استشاه رفت و گردی از دنبال برجا مانده است