گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پس از جناب قدس رسیدش بشارتیکاندر بهشت باش تو و زوجه هر دو تا
آدم چو دید مکرمت و سجده و بهشتگفتا در آسمان و زمین کیست مثل ما
آدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماندکاشباح نور و علم چه قوم است ای خدا
آدم ز رشک کرد تمنای علمشانآورد در خیال بدی کاشکی مرا
ابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شداز حق نیافت منزلت و جاه و اجتبا
مأیوس شد ز آدم و شد سوی زوجه اشهم در دهان حیه و هم از ره دغا
حوا چو دید ایمنی راه و رفع منعباور شدش بخورد از آن و ندید اذا
امر آمد از جناب الهی که اهبطوانازل شوید سوی زمین هر چهار تا
آمد ندا که ما به تو گفتیم پیش از اینحرفی که میشود همه دردی بدان دوا
آدم قبول کرد و دگر توبه تازه کرداز روی عجز و گفت که اغفر ذنوبنا
آنگه به معجبان ملایک خطاب کردکاینک خبر کنید ز اسماء من مرا
پس دست قدرت از قبل حق نهاده شدبر پشت آدم صفی آن میر اصطفا
سماء و ارض و ملایک نجوم و شمس و قمرسباع و وحش و بهایم طیور و جن و بشر
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوستجان به استقبالش آمد آنکه جان مأوای اوست
رویت آیینه ای ز صنع خداستخط سبزت سواد مشک خطاست
حکایت شمارهٔ ۲۱
که با پاکیزه رویی در گرو بود
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکستهکریمان را به دست اندر درم نیست
شمارهٔ ۳۰
که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت
شمارهٔ ۳۱
آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
شمارهٔ ۳۲
مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود
شمارهٔ ۳۳
یک دو جام شراب ناب بیار
شمارهٔ ۳۴
که عمر من همه بگذشت در بلای فراق
شمارهٔ ۳۵
نماند از کس نشان آشنایی
شمارهٔ ۳۶
که هم به باده توان کرد دفع رنجوری