ناهید

گنجینهٔ شعر

شعرِ فارسی

۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوان‌ها را ورق بزن، بیت‌به‌بیت بخوان.

قالب‌های شعری

شعرها

شیخ بهایی

راهدارى ظالم و بدکیش و بى دیانت و عمل او راهدارى بود و همیشه مسافرین و مترددین از تاجر و غیره از دست ظلم او دلگیر بودند تا روزى که وفات یافت مردم می گفتند ایا حال این راهدار چگونه باشد قضا را شبى یکى از صلحا آن شخص را در خواب دید که به کمال خوشوقتى آراسته آن شخص از آن راهدار پرسید اى مرد تو نه آن مرد راهدارى که مردم را ظلم مینمودى گفت بلى گفت می خواستم بدانم که تو چگونه رفع آن مظلمه را کردى و این مرتبه از چه جهت یافتى آن مرد گفت کرم خدا بر عصیان من زیادتى کرد و مرا بخشید آن مرد گفت  تو را به خدا قسم می دهم که وسیله بخشش بیان کن آن مرد راهدار گفت در حین حبات روزى از راهدارخانه می رفتم که به گماشتگان سرکشى نمایم در میان راه طفلى را دیدم که گریه می کند و ظرف او شکسته و دوشاب او ریخته از آن طفل احوال پرسیدم گفت پدرم این ظرف را پر از دوشاب کرد و به من داد که جهت یکى از خویشان ببرم در عرض راه پاى من بلغزید و ظرف از دستم بیفتاد و بشکست و دوشاب تمام بریخت حال رفتن و نزد پدر خبر بردن مشکل است چون این سخن از آن طفل شنیدم او را برداشته به خانه خود بردم و به همان شکل ظرف پیدا نمودم و پر از دوشاب کردم و باو دادم تا ببرد و در وقت حساب و عقاب مرا به ثواب آن عمل بخشیدند دیگر من کم از آن طفل نیستم خداوند عالمیان تو را به بیچارگى من خواهد بخشید دیگر اى گربه اگر تو راست میگویى و از قیامت خبر دارى چرا دست از ظلم بر نمی دارى و آنچه در باب قیامت به من گفتى من معتقدم و خواهم اعتقاد بدان داشت لیکن تو دست از آزار مردم بردار گربه گفت اى موش گوش بدار و ظن بد درباره ى من مبر که من ظالم نیستم بلکه تو خود ظالمى در این ساعت تو را و ظالمى تو را بر تو معلوم می نمایم

حکایت ۱

شیخ بهایی

گربه گفت بدان اى موش در چندى قبل از این گذرم افتاد در مدرسه یى به حجره ى طالب العلمى قضا را در آن حجره کثرت موش به مرتبه یى بود که حد و حصر نداشت و تو می دانى که در حجره طالب علم به غیر از کاغذ و پشتى و کتاب و نمد زیرپایى چیز دیگر نیست و موشان از عداوت قلبى و ظالمى که جبلى ذات ایشانست هجوم به کتابهاى طالب علم می آوردند و کاغذهاى طالب علم را پاره پاره و نابود می کردند و لیقه از دوات او بیرون می آوردند و دستار سر طالب علم را ضایع می نمودند و نمد حجره را سوراخ می کردند آن طالب علم از دست موشان عاجز بود تا آنکه من داخل آن حجره شدم و موشى را گرفتم طالب علم را خوش آمد در حال ته سفره یى که داشت به من داد و هر روز مرا بسیار عزت می کرد تا مدتى چند بگذشت روز بروز در کشتن موشان سعى می کردم و ایشان را بجزاى خود می رسانیدم تا چنان شد که قلیلى موش که مانده بود از من گریزان شدند و طالب علم چون این مردى را از من مشخص کرد مرا پیش طلبید و دست بر سر و رو و دهن من می کشید و می گفت اى سنور خیر مقدم مرحبا مرحبا اجلس عندى و هر روز مرا غایط در خاک کردن و پنهان نمودن تعلیم می کرد و همچنین تعلیم بعضى کلمات در اصول و فروع می داد نمى بینى که ما گربه ها معو معو می کنیم به مد و تشدید می گوییم و دیگر بسیار مسأله هاى شرعى یاد گرفتم اکنون در درس و بحث مهارت تام دارم و به کمال صلاح آراسته و یقین کردم که آزار امثال شما مردم را عبادتست موش گفت از کجا میگویى گفت از روى دلیل و حدیث موش گفت بیان فرما گربه گفت اى موش شنیده ام که در حدیث است هر کس از قرار قول و حدیث رسول صلى الله علیه و آله عمل کند عبادتست موش گفت بلى گربه گفت هم در حدیث است که موذى را باید کشت و نیز ظاهرست که هیچ مخلوقى عزیزتر و مکرم تر از آدم نیست پس هرگاه قتل آدم موذى واجبست تو کیستى حیات و ممات تو چه چیز است موش گفت اى گربه اگر تو طالب علمى من نیز مدتى در مدرسه بوده ام و از مسأله هاى شرعى عارى نیستم و چند سال قبل از این در بقعه ى شیخ سعدى علیه الرحمة مجاور بودم و صوفى شدم و در تصوف مهارت تمام دارم گربه گفت بسیار خوب گفتى که ما را از حال خود خبر دادى موش گفت بلى گربه گفت پس کسى که نیک دیده و فهمیده باشد چرا ترک حرام خوردن نکند و مدام سعى در خوردن مال مردم کند موش گفت مگر نشنیده یى که خداوند عالمیان کوه کوه گناه را می بخشد و همچنین در پیش دیوار مسجدى روزى نشسته بودم که واعظى موعظه می کرد و می گفت خداوند عالمیان توبه ى بندگان خود را مغفرت گردانیده گربه گفت اى موش مگر تو نشنیده اى که ما هم آفریده ى خداییم این موعظه را بیان نما تا بشنویم و ببینیم صحت دارد یا ندارد موش گفت عرض می کنم زمانى مستمع باش تا آنچه شنیده ام بیان کنم

حکایت ۲

شیخ بهایی

اینچنین شنیده ام که در زمان حضرت رسول الله شخصى به خدمت آن حضرت آمد و گفت یا رسول الله گناهى کرده ام اگر توبه کنم خدای تعالى مرا می آمرزد حضرت فرمود بلى چرا که خداوند عالمیان ستار العیوب است و غفار الذنوب آن مرد گفت یا رسول الله مشکل است این گناه که از من صادر شده خداى تعالى ببخشد حضرت فرمود خون کرده اى گفت نه فرمود پس گناه خود را به من بگو آن مرد گفت یا رسول الله من مردى می باشم نباش یعنى کفن دزدى میک نم از آن جمله روزى دخترى از بزرگان عرب فوت شده بود دانستم که او را کفن خوش قماش خواهند کرد شب رفتم که کفن او را باز کنم شیطان مرا فریب داد یا رسول الله هم کفن او را بیرون آوردم و هم با او جمع شدم و مهر بکارت او را بردم و در همان ساعت صدایى به گوشم خورد که اى فاسق فاجر من پاک بودم مرا پلید ساختى خدای تعالى جزایت بدهد حضرت چون این سخن را از آن مرد شنید گفت دور شو اى ملعون آن مرد از شهر بیرون شد و روى به صحرا نهاد و چهل روز و چهل شب می گریست و می زارید و می گفت خداوند همه کس بدرگاه تو پناه مى آورد و رسول تو مرا از درگاهت راند و بعد از چهل شبانه روز جبرییل علیه السلام به آن حضرت نازل شد و گفت خداوند تو را سلام می رساند و می فرماید که ما تو را وسیله ى آمرزش معصیت عاصیان کرده ایم چرا این مرد را از درگاه ما ناامید کرده اى او را دریاب که توبه ى او قبول شد و هم چنین هر کس به قصد توبه رو به درگاه ما نهد البته گناه او را مى آمرزیم اى گربه من توبه کنم تا خدای تعالى مرا بیامرزد گربه گفت اى موش حرفى شنیده اى اما درست و تمام نشنیده اى موش گفت اى شهریار بیان فرماى تا بشنوم و فرا گیرم گربه گفت

حکایت ۳

شیخ بهایی

چون آیه توبه نازل شد خداوند عالمیان آن مرد نباش را مغفرت داد اما هنگامیکه آن آیه در شأن حضرت رسول الله نازل شد در آنوقت ابلیس پرتلبیس حاضر شد بسیار بگریست و مضطرب بود خود را در سر کوه بلندى رسانید و هر دو دست خود را برداشته فریاد می کرد فرزندان او همگى حاضر شدند و دیدند که پدر ایشان بسیار مضطرب است پرسیدند اى شیخ تو را چه می شود که چنین مبتلا شده اى گفت اى فرزندان مرا قصه ى مهمى رخ نموده است که حد و وصف ندارد من به سبب سجده نکردن به آدم رانده ى درگاه شدم و مردود شدم و آن وقت که مرا از درگاه راندند کمر عداوت فرزندان آدم را بر میان بسته و خوشدل شدم و با خود گفتم که شب و روز سعى در فریب دادن فرزندان آدم می کنم و نمی گذارم که یکى از فرزندان آدم متابعت امر الهى نمایند و به بهشت روند بلکه همه را گمراه کرده به دوزخ اندازم حالا خداوند عالمیان آیه ى توبه به رسول خود محمد فرستاده و هر کس گناهى کرده باشد چون توبه کند خداى تعالى توبه ى او را قبول می کند و می آمرزد در این صورت کار من تباه شده و نمی دانم در این کار چه تدبیر کنم هر یک از فرزندان آن لعین وجه ها و عذرها گفتند ابلیس قبول نمی کرد ناگاه پسر بزرگ شیطان که خناس نام داشت برخاست و گفت اى پدر بزگوار چون فریب و گمراهى آدمیان بدست ماست و همچنین که فریب می دهیم در امرهاى قبیح که رضاى خدا در او نیست همچنین فریب مى دهیم ایشان در نکردن توبه که دفع الوقت نمایند تا وقت مقتضى گردد و بى توبه از دنیا روند ابلیس چون این سخن را از پسر بزرگ خود خناس شنید برخاست و پیشانى او را بوسید و گفت در میان همه فرزندان من ارشد و رشیدتر تویى پس اى موش اگر فریب شیطان نخورده اى چرا حالا در حضور من توبه می کنى موش گفت اى شهریار بسیار آگاهى دادى مرا اما خواجه حافظ علیه الرحمه سخنهاى خوب در دیوان خودش گفته اگر کسى فهم نموده و به آنها کار کرده باشد خوب است گربه گفت من نقل از قرآن می کنم و حدیث می گویم و تو از قول خواجه حافظ سخن میگویى موش گفت اما تو حقیقت معنى نمی گویى در غزلى حافظ در باب توبه فرمودن و توبه نکردن سخنى گفته گربه گفت از این صریح تر بیان کن تا فهمیده شود موش گفت اى شهریار روزه دارم و در روزه غزل خواندن هر چند باطل می کند و می ترسم که مبادا خاطر شهریار را ملالى بهم رساند معهذا می گویم

حکایت ۴

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

شیخ بهایی

آورده اند که در شهر بخارا پادشاهى بود و آن پادشاه را برادرى بود و پادشاه دخترى داشت و برادر پادشاه هم پسرى داشت در حال طفولیت آن پسر و دختر با هم عهد میثاقى بسته بودند که آن پسر بغیر از آن دختر زن نگیرد و دختر نیز بشرح ایضا چون مدتى از این عهد بگذشت برادر پادشاه وفات یافت وزیر پادشاه فرصت یافته دختر آن پادشاه را از براى پسر خود به خواستگارى عقد نمود اما چون پسر برادر پادشاه این مقدمه را استماع نمود پیغامى به دختر عمو فرستاد که مگر عهد قدیم را فراموش کرده اى در جواب پیغام داده بود که اى پسر عم خاطر را جمع دار که من از توام و تو از من اما چون اطاعت پدر امری است واجب لا علاج راضى به پسر وزیر شدم اما در شب عروسى وعده ى ما و شما در پشت درخت گل نسترن که از گل هاى باغچه حرم است چون این خبر به پسر رسید خوشحال گردید و صبورى پیش گرفت چون مدتى از این بگذشت وزیر اسباب عروسى درست کرده عروس را در خانه داماد آورد در همان شب برادر زاده ى پادشاه کمندى را برداشته که شاید خود را داخل باغ نماید قضا را مشعل داران را دید که مشعل ها روشن ساخته جمع کثیرى از خدم عروس و داماد در تردد بودند پسر فرصت یافته خود را در زیر درخت گل موعودى پنهان ساخت چون نیمى از شب بگذشت و خدمه ها آرام گرفتند و داماد خواست که با دختر نزدیکى نماید دختر عذرى آورده آفتابه برداشت و از قصر بیرون آمد که رفع قضاى حاجت نماید بدین بهانه خود را خلاص و بى نهایت دل دختر در فکر بود که آیا پسر آمده یا نه و چنانچه داخل باغ شده باشد خوبست والا که مشکل است دختر با تفکرات بسیار در خیابان می رفت تا اینکه به درخت گل موعود رسید چون پسر صداى پاى دختر را شنید برخاست و نگاه کرد دختر را دید رفت و خود را در قدم دختر انداخت دختر گفت الحال محل تواضع نیست بیا تا به طویله رفته دو سر اسب به زیر زین کشیده سوار شویم و بدر رویم پسر با دختر آمد قضا را مهتران در خواب بودند دو سر اسب زین نموده و زر و جواهر بسیار در حقه گذارده سوار شدند و روى در راه نهادند آما پسر وزیر که داماد باشد دو سه ساعت انتظار عروس را کشید دید که دختر دیر کرد از حجله بیرون آمد و هر چند تفحص کرد اثرى از آثار دختر ندید پریشان گردید و ترک خانه ى پدر و اوضاع زندگى را کرده در همان شب و همان وقت در طویله آمد و سوار اسب گردید و سر در پى دختر نهاده روانه شد موش گفت اى گربه حال این قضیه نقل ما و توست اگر پسر در حجله دست از دختر بر نمی داشت اکنون چرا سرگردان می شد گربه چون این سخن از موش شنید به فکر فرو رفت و فریاد بر آورد و گفت اى موش بر من استهزاء می کنى و حالا که مرا در خانه ى خود نگاهداشته اى دام سرور و تمسخر فرو گذاشته اى امیدوارم که خداوند عالمیان مرا یکبار دیگر بر تو مسلط گرداند موش گفت اى شهریار بزرگان را حوصله از این زیاده می بایست باشد به یک خوش طبعى و شوخى از جاى در آمدى خاطر جمع دار که مخلصت برجاست چرا نپرسیدى که بر سر دختر و پسر چه آمد تتمه ى حکایت چون دختر و پسر از شهر بیرون آمدند طى منازل و قطع مراحل نمودند تا به ساحل گاه رسیدند از اتفاق کشتى مهیا ایستاده بود کشتیبان را به مشتى زر و جوهر رضا نمودند و سوار کشتى شدند و راه دریا را پیش گرفته و این شعر را می خواندند

حکایت ۶

کشتى بخت به گرداب بلا افکندیم

شیخ بهایی

شیخى با جمعى از مریدان از دهى بیرون آمده بدهى دیگر می رفت در اثناى راه دید که مردى از باغ بیرون آمد و سبدى بر سر دارد و می رود شیخ با خود گفت که در اینجا می توان کراماتى ظاهر نمود زیرا که اکثر مردم این ده رییس حسین و رییس عز الدین و خالو قاسم نام دارند و این مرد هم البته یکى از این اسم ها دارد و و سبد او نیز میوه دارد اولى آنست که این مرد را صدا زنى و بگویى که سبد میوه را بیاورد تا خورده شود و سپس با خود گفت که اگر این کار به وقوع پیوست عجب کراماتى ظاهر گردد و نان تو در میان مردم نادان اراذل پخته گردد و در این باب شهرت تمام می کنى پس روى به آن مرد نموده گفت اى رییس عز الدین رییس حسین خالو قاسم شهریار آن مرد چون اسم رییس را شنید جواب داد و رو به عقب نمود دید شیخ با جمعى از مریدان می رود شیخ گفت سبد میوه را بیاور تا بخوریم آن مرد پیش آمد و گفت اى شیخ مرا عمو عید می خوانند و سبد من هم از میوه نیست شیخ با خود گفت که این دروغ میگ وید اگر این اسم را نداشت جواب نمی داد گویا در دادن میوه مضایقه دارد یا اینکه مرا بی کرامات تصور می کند پس از این خیال گفت اى مرد مرا خبر داده اند که آنچه در سبد است نصیب من و مریدان است و و تو به علت میوه ندادن نام خود را عمو عید گذاشته اى و دروغ می گویى و انکار میوه هم می کنى آن مرد قسم یاد کرد که یا شیخ از شما عجب دارم اگر این سبد میوه داشت البته به شما می دادم شیخ گفت اى مرد اگر راست میگویى سبد را بر زمین بگذار تا ما خود نگاه کنیم اگر میوه نداشته باشد سبد را برداشته برو آنمرد نمی خواست که سبد را بر زمین بگذارد زیرا سبب خجالت میگ ردید از این جهت در زمین گذاشتن سبد مضایقه مى نمود شیخ این دفعه خاطر جمع گردید و گفت در رموز و عالم خفاء به من گفته اند که این سبد نصیب من و مریدان من است و تو اى مرد شک در قول ما مکن و سبد را بگذار آن مرد لاعلاج شده سبد را بر زمین بگذاشت چون شیخ نگاه کرد دید آن سبد پر از سرگین الاغ است زیرا مدت ها الاغ در باغ چریده بود و آن مرد سرگین ها را جمع نموده در سبد گذارده بود و به خانه می آورد چون شیخ آن سرگین را بدید از روى خجالت به مریدان خود گفت هر کس که به نور عشق فروزان است شروع در خوردن کند می داند که این چه لذت دارد پس مریدان هر یک به تقلید یکدیگر تعریف می کردند یکى می گفت که بوى مشک به مشام من می رسد دیگرى میگ فت اگر عنبر باین خوشبویى بود البته به صد برابر به طلا نمی دادند دیگرى می گفت هرگز شکر را باین چاشنى ندیده ام بارى تا آن از سگ کمتران یک سبد سرگین را بخوردند و تعریف کردند شیخ با خود می گفت که هر کس از این بچشد و دل خود را بد نکند باطن او البته صاف گردد و قوت گرسنگى و تشنگى بهم می رساند اى موش نمی دانم در این مدت که در سلک صوفیان بوده یى از این لقمه هاى لذیذ خورده یى یا نه و باز حکایت دیگر

حکایت ۸

شیخ بهایی

آورده اند که روزى مریدى بنزد شیخى از مشایخ آن زمان رفت و گفت یا شیخ زن من حامله است می ترسم که دخترى بیاورد توقع اینکه دعا کنى که از برکت انفاس شما خدای تعالى پسرى کرامت کند شیخ گفت برو چند خربزه بسیار خوب با نان و پنیر بیاور تا اهل الله بخورند و در حق تو دعا کنند آن مرد گفت بچشم بعد رفت و نان و پنیر و خربزه حاضر ساخت پس از صرف و تناول آن مرد را دعا نمودند شیخ نیز دعا و فاتحه بخواند و گفت اى مرد خاطر جمع دار که خداى تعالى البته تو را پسرى کرامت خواهد فرمود که در ده سالگى داخل صوفیان خواهد شد چون مدت حمل بگذشت و حمل را بنهاد دخترى کریه منظر بود آن مرد بسیار دلگیر گردید به خدمت شیخ آمد در حالتى که همه ى مریدان نزد شیخ حاضر بودند گفت یا شیخ دعاى تو در حق من اثرى نکرد و حال اینکه شما تأکید فرمودى خداى تعالى پسرى کرامت خواهد فرمود الحال دخترى بد ترکیب و کریه منظر متولد گردیده شیخ گفت البته آن سفره که به جهت اهل الله آوردى به اکراه بوده چنانچه آنرا از راه رضا و صدق و ارادت آورده بودى البته پسرى می شد در هر حال به نهایت خاطر جمع دار اگر چه دختر است لکن زیاده از پسر به تو نفع خواهد رسید زیرا من در خلوت و مراقبت چنین دیدم که علامه خواهد شد پس از این گفتگو به دو ماه دختر وفات یافت آن مرد باز به نزد شیخ آمد و گفت یا شیخ آن دختر نیز وفات یافت غرض اینکه دعاى شما به هیچ وجه تأثیرى نکرد شیخ گفت ما گفتیم این دختر بیش از پسر به تو نفع می رساند اگر زنده می ماند بر مشغله ى دنیا دارى و آلودگى تو می افزود پس بهتر آنکه به رحمت ایزدى پیوسته شد روایت شده که چون شیخ این بگفت مریدان به یکبار برخاسته بر دست و پاى شیخ افتادند و پاى شیخ را بوسه می دادند و می گفتند انشاء الله تعالى وجود شما را سلامت دارد که از این وجه ما را حیات تازه بخشیدى حقا که نفس و دم پیر کامل کم از دم عیسى نیست چرا که گفته اند

حکایت ۹

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

شیخ بهایی

آورده اند که گربه یى گذرش در بیابانى افتاد و در آن بیابان دچار شیرى شد چون آن شیر گربه را دید او را پیش طلبید و مهربانى بسیار نمود و دست بر سر و گوش او همى مالید و گفت اى گربه تو از ابناى جنس مایى- ما باین شوکت و قوت و تو با تن ضعیف و ناتوان چنین مییابم که بسبب آزار و اذیت بنى آدم باین حال رسیده یى آن آدم چه قسم کسى است که عالم از تزویر او در رنج و آشوب است آه چه فایده اگر کسى از بنى آدم بمن میرسید انتقام تو را از او میگرفتم از قضا در آن اثناء هیمه کشى در آن بیابان بود و هیمه جمع میکرد شیر نظرش بآن هیمه کش افتاد و بسر وقت او روانه شد چون باو رسید بسیار خطاب و عتاب کرد هیمه کش بیچاره لرزان و نالان و متفکر مانده و تبر هیمه شکنى را از دست بینداخت حیران و سرگردان بر جاى خود بماند شیر گفت اى بنى آدم شما عالم را مسخر خود گردانیده اید مغرور و ظالم و ستمکار شده اید بنوعى که یکى از ابناء جنس ما در میان شما آمده باین صورت و درجه خفیف و نحیف شده حال میخواهم چنگال بیندازم و شکمت را پاره پاره نمایم و و سرت را از ملک بدن برکنم و جسدت را طعمه ى روباهان این دشت و صحرا نمایم که دیگر کسى از بنى آدم این قسم رفتار ننماید و با مردم برقت و مدارا سلوک کند هیمه کش بیچاره گفت اى پادشاه سباع و اى پهلوان عالم اگر با من از روى غضب و قهر سلوک کنى تو را پهلوان نخوانند مگر داستان پهلوانان را نشنیده یى که هر گاه مدعى خوار و ذلیل باشد از او در گذشتن کمال مردى و مروت باشد و اگر هم صبر و حوصله یى در گذشتن نداشته باشد باز مردى آنست که باو مهلت حاضر ساختن سلاح داده تا که آماده حرب جنگ گردد زیرا شرط مردى نیست کشتن مدعى را بیخبر شیر گفت اى بنى آدم مرا دست از تو برداشتن محال است اما مهلت تهیه ى آلات حرب میدهم هیمه کش گفت اى شیر اسباب و آلات حرب من در خانه است و من در اینجا اسلحه ى حرب ندارم و در این بیابان از کجا بیاورم شیر گفت برو در خانه و اسلحه را بیاور پس از شنیدن این سخن هیمه کش با خود گفت الحمد لله اکنون شاید بتوان جان از دست این دشمن خونخوار بسلامت برد و او را ببلاى خود گرفتار کرد بعد از آن بشیر گفت میترسم که بکمال زحمت بخانه رفته و اسلحه ى حرب را بیاورم و تا برگردم تو رفته باشى و سعى من باطل گردد شیر گفت بهر صیغه یى که تو خواهى مرا قسم بده که من بجایى نروم تا تو باز گردى هیمه کش گفت اى شهریار اگر راست میگویى و خواهى خاطر مرا آسوده گردانى باید رخصت دهى تا من دست و پاى تو را بریسمان هیمه کشى بتنه خارى و یا درختى ببندم آنگاه از عقب سلاح بروم و بعد از مراجعت شما را مرخص نموده با هم نبرد نماییم اى شهریار اگر چه این سخن و گفتگو نسبت بشما کمال بى ادبیست اما چون میدانم که شهریار بکمال مروت و مردى آراسته است بنابراین گستاخى نمودم باقى اختیار دارى شیر از راه دامیت و حیوانیتى که داشت پیش آمد و گفت اى بنى آدم مبادا بخاطرت چیزى برسد که مرا از آوردن سلاح تو پروایى هست بیا و مرا بهر قسم که خواهى ببند و زود برو و اسلحه ى خود را بیاور تا با تو مبارزت کنیم و دست برد نماییم بارى هیمه کش در کمال ترس و بیم پیش رفت و بریسمان هیمه کشى دست و پاى شیر را محکم ببست چون از بستن فارغ شد و از طپیدن و لرزیدن بخود باز آمد تبر هیمه کشى را برداشته روى بشیر آورد و بناى زدن نمود هر مرتبه شیر میغرید هیمه کش در کار تبر زدن بود و اعتنایى بغریدن او نداشت تا آنکه شیر گفت آنچه در باب بنى آدم شنیده بودم زیاده از آن ملاحظه شد و دیدم کسى را درک و شعور و بیان و قوت تأویل قدرت مقاومت و مباحثه با طالب علم نیست گربه گفت این چنین که صوفیه بباطن پیر خود مینازند طالبان علم هم بشرع و برکت آیت و حدیث مینازند مگر تو اى موش نشنیده یى مباحثه ى معتزلى را با بهلول دانا موش گفت اى گربه اگر بیان نمایى بهتر باشد گربه گفت

حکایت ۱۱

شیخ بهایی

آورده اند که در بغداد هر روز یکى از علماى معتزله امامت میکرد یکى از خلفاى بنى عباس که بر مسند خلافت نشسته بود معتزلى را رخصت امامت و پیشنمازى داده آن خلیفه از اقوام نزدیک بهلول بود چون بهلول بکمال عقل و دانش آراسته بود و عداوت تمام با معتزل داشت هر روز بمسجد میرفت و سخنهاى رکیک و ناخوش و درشت بمعتزلى میگفت چون جماعت پیروان معتزلى میدیدند که بهلول بمعتزلى خفت و خوارى میرساند بهلول را از مسجد بیرون کردند و بعد از آن بامر نماز قیام نمودند چون بهلول چنان دید روزى پیش از نماز کلوخى برداشت و بمسجد رفت و در زیر منبر پنهان شد چون وقت نماز شد مردم جمع شدند معتزلى بمسجد آمده نماز گذارد پس از اداى نماز بمنبر بر آمده مشغول موعظه گردید عبارتى برخواند که معنى آن این بود که فرداى قیامت شیطان را عذاب نمیرسد زیرا که دوزخ آتش است و شیطان هم از آتش است جنس از جنس متأذى نمیگردد بهلول خواست که بیرون آید صبر کرد باز معتزلى عبارتى دیگر برخواند که معنى آن عبارت این بود که خیر و شر هر دو برضاى خداست بهلول خواست که بیرون آید باز صبر کرد و خود را ضبط نمود در آن اثناء باز معتزلى عبارتى برخواند که معنى آن عبارت این بود که خداى تعالى را در روز قیامت میتوان رویت نمود پس از شنیدن این عبارت بهلول را دیگر طاقت صبر نماند و از زیر منبر بیرون آمد و کلوخى که در دست داشت بر سر آن معتزلى زد و پیشانى او را بشکست بهلول از مسجد بیرون رفت آن جماعت چون چنان دیدند برخواسته آن معتزلیرا برداشته بخانه ى خلیفه بردند و شکایت زیادى از بهلول نمودند خلیفه از این معنى و عمل بسیار دلتنک شد و آزرده گردید و در فکر این بود که بهلول را آزار رساند و عقاب و سیاست نماید ناگاه بهلول سر و پاى برهنه بى سلام داخل گردید و رفت در صدر مجلس از معتزلى و خلیفه بالاتر نشست چون خلیفه بهلول را دید بسیار عتاب کرد و گفت اى دیوانه ى بى ادب تو چه حق دارى که بر امام زمان ادعاء زیادتى و تعدى نمایى بهلول گفت اى خلیفه ى زمان در امر مباحثه و فحص در مسایل رنجش نباشد این مرد سه مسأله بیان نمود و این کمترین سه مسأله ى او را بکلوخى حل نمودم اگر چنانچه خلیفه توجه فرماید و گوش دهد معلوم شود که این کمترین نسبت باو بى ادبى نکرده ام غیر اینکه جواب مسأله ى او را گفته ام خلیفه فرمودند بیان کن تا بدانیم بهلول رو بمعتزلى کرد و گفت اى معتزلى تو خود گفتى که شیطان را روز قیامت عذاب نمیرسد زیرا که دوزخ آتش است و شیطان همجنس آتش است جنس از جنس متأذى نمیشود متعزلى گفت بلى بهلول گفت این کلوخ که بر سر تو زدم چه جنس بود گفت جنس خاک بهلول گفت پس چرا چون بر سر تو زدم متأذى شده ى و ضرر رسانید معتزل ساکت شد باز بهلول گفت اى امام مسلمانان تو خود گفتى که فرداى قیامت خدا را میتوان دید گفت بلى بهلول گفت کلوخى که بر سر تو زدم درد میکند گفت بلى بهلول گفت درد را بمن بنما تا ببینم معتزلى گفت درد را چگونه میتوان دید بهلول گفت اى امام عالم درد جزیى از مخلوقات خداست هر گاه مخلوق حقیر را نمیتوان دید خدا را چگونه توان دید پس از این گفتگو معتزلى ساکت شد و جواب نداد باز بهلول گفت اى امام تو خود گفتى که خیر و شر هر دو برضاى خداست گفت بلى بهلول گفت هر گاه چنین باشد پس من این کلوخ را برضاى خدا بر سر تو زده ام و تو چرا از من رنجیده یى و حال ایکنه برضاى خدا عمل نموده ام بعد از این گفتگو معتزلى خجل مانده و سکوت کرد و بسبب خجالت و رسوایى برخواست و از مجلس بیرون رفت زیرا چون آفتاب پنهان طالع شود و خفاش را دیده کور گردد

حکایت ۱۲

خورشید ندیده چشم خفاش

شیخ بهایی

آورده اند که روزى در بیابان تاجرى میگذشت و آن تاجر از قافله باز مانده مظطربا در بیابان میگردید که مگر خود را بقافله رساند قضا را دزدى در آن بیابان بود چون تاجر آن دزد را دید حیران و پریشان شده بر جاى خود بماند دزد بر سر تاجر نهیب آورد و گفت چه همراه دارى آن مرد بیچاره یارایى زبان گشودن نداشت و نتوانست جواب گوید دزد را بگمان آنکه از کمال استغنا او را پروایى ندارد لهذا بر او غضب شد و شمشیر بر فرق تاجر زد و از اسبش بزیر کشید و برهنه کرد و نقدش از میان باز کرد و رختش را بپوشید و باسبش سوار شد و گفت اکنون بیا و دست مرا ببوس و بگو مبارک باشد

حکایت ۱۳

حالا اى گربه تو نیز بدان عداوت جبلى که میان موش و گربه میباشد و عنادى که طالب علم را با صوفیه است مرا مخاطب و برابرى بهر عمر وزید میکنى تا آنکه بصد زحمت و مشقت از دست تو خلاص شدم و از آنوقت که خلاصى یافتم تا حال جمیع پیروان و شیخان مستجاب الدعوه را هرزه گویى و ناسزا گرفته و میگویى و مرا هم چنان ترسان ساخته یى که مدت عمر نمیتوانم نزدیک تو آمد بلکه سعى در تحصیل معیشت هم بر تن دشوار است حالا با این همه درد سر و زحمت و بدون برهان و حجت بیایم تصدیق کنم که طالب علم بر حق است و صوفى باطل

شیخ بهایی

آورده اند که روزى سلطان محمود بخواجه حسن میمندى که وزیر او بود گفت آیا شخصى باشد که فالوده نخورده باشد وزیر گفت اى پادشاه بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند پادشاه گفت چنین کسى نیست وزیر میگفت هست و پادشاه میگفت نیست تا آخر الامر مبلغى زر مهیا کرده مابین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسى پیدا کند مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر پیدا نکند وزیر آن مبلغ را دادنى باشد پس از این قرار وزیر بتفحص چنان کسى بیرون آمد گذرش ببازار گوسفند فروشان افتاد از قضا لر سرحدیرا دید با خود گفت که این جماعت در سر حد بوده اند و معمورى و آبادى ندیده اند پس آن شخص لر را بخدمت پادشاه آورد پادشاه فرمود که قدرى از فالوده آورند پادشاه بآن مرد لر گفت هرگز از این نعمت چیزى خورده یى مرد لر گفت خیر پادشاه نخورده ام پادشاه گفت میدانى این چه چیز است و چه نام دارد مرد لر گفت نامش بیقین نمیدانم اما بگمان من چیزى میرسد در آن سر حد که ما هستیم مردیست که از ما بعقل و ادراک قابل و برتر است و هر ساله یکمرتبه بشهر میآید از قضا یکروزى از شهر آمده بود و میگفت در شهر حمامهاى خوب بهم میرسد بنده را گمان چنین است که این حمام است چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را بوزیر بدهند وزیر گفت پادشاها بفرما تا دو سر بدهند زیرا دو سر برده ام چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده پادشاه فرمود تا دو سر بدهند پس اى عزیز من تا کسى چیز را ندیده باشد و نخورده باشد چه داند چیست و چه لذت دارد پس هر چه خداوند عالمیان خلق کرده است از براى این است که ایشان آن را ببینند و بخورند و بنوشند و ببویند و تمتع یابند و الا خلق نمى شد پس خداوند عالمیان این نعمتها را از براى بندگان خلق کرده است و براى ایشان حلال و طیب و طاهر گردانیده و فرمود کلوا من طیبات ما رزقناکم پس ظاهر و هویدا شد که خوردن نعمت و استعمال نعمتهاى الهى سبب فهمیدن و فهماندن قدرت کامله است و جمیع امور از خوردن و نخوردن و گفتن و نگفتن و پوشیدن و نپوشیدن از احوال و اوضاع که عادیه بشریه است و در این باب حرف بسیار است لکن از این بیان ظاهر شد که در مغاره نشینى و ترک صحبت مردم نفعى نمیباشد و فایده نمى رسد و سریق سلوک و میانه روى پسندیده و اولى است پس اى موش دانستى و فهمیدى اکنون اگر حرفى دارى بگو موش گفت حالا وقت تنگ است و وقت نماز میگذرد و گفتگوى زیاد سبب میشود که نماز ما و شما فوت شود الحال برویم بعبادت مشغول گردیم اگر عمر باقى باشد وقت دیگر صحبت میتوان داشت گربه گفت اى موش نماز را شرایط بسیار است از جمله شروط و حدث و اخلاص است و خالى بودن از شرکت و عناد و رشک و حسد و بدل پاک بجناب اقدس الهى روى آوردن نه مثل آن ترک که گریه در خدمت واعظ میکرد موش گفت چگونه بوده آن را بیان فرما تا بشنویم گربه گفت

حکایت ۱۴

شیخ بهایی

آورده اند که ترکى از محله ى شهرى میگذشت ناگاه گذرش بمسجدى افتاد دید که واعظى موعظه میکرد بعد از آنکه خلق بسیارى جمع شدند آن ترک در میان مردم بنشست و آن واعظ موعظه میکرد که طالبان علم از معنى آن عاجز بودند معهذا آن ترک به هاى هاى گریه میکرد بعد از آنکه مردم ملتفت آن حالت شدند از او استفسار نمودند که گریه ى تو از چه چیز است و از چه جهت است گفت اى برادران بنده در سر حد گله یى دارم و در میان آن گله بزى دارم و آن بز را بسیار دوست میدارم و مدتى میشود که من در این شهرم و آن بز را ندیده ام الحال باین واعظ نگاه کردم دیدم ریش واعظ بریش بز من میماند و آن بز بیاد من آمده از آن سبب است که گریه بر من مستولى شده اى موش گویا تو نیز بنماز میروى از براى آنکه اقربا و قبیله تو را اهل نماز دانند و بتو اعتبار کنند یا آنکه صاحب خانه را از براى خیانت و تفضیل فریب دهى اى موش هر کارى که کسى کرد و از حقیقت آن کار باخبر نباشد آن کار اعتبارى ندارد اکنون تو عذر آوردى ما نیز روانه میشویم تا وقتى دیگر پس از این گفتگو موش منصرف گشت و بخانه رفت گربه بسیار دلگیر شد و آزرده خاطر مانده بخانه برگشت قضا را صاحب خانه ته سفره یى که در خانه داشت در گوشه یى ریخته بود گربه رسید و از آن سیر بخورد و برگشت آمد بدر خانه ى موش و نشست موش دید که گربه باز آمده و بدر خانه ى او نشسته از واهمه ى گربه باو سلام کرد گربه گفت و علیک السلام اى شیخ کبار الیوم آمده ام که مهمان تو باشم و نباید عذرى بیاورى موش گفت اى شهریار خانه ى حقیر بى رونق است بجهت اینکه کسان و اهل بیت حقیر آزرده و مریضند اکنون اى شهریار انصاف بده که مرا چه قدر خجالت باید کشید و اگر ممکن است شهریار از روى لطف و بنده نوازى این مرتبه از تقصیر حقیر بگذرد تا وقتى که فارغ البال شده تهیه و تدارکى معقول گرفته آن وقت شهریار را خبر کنم تا که آنچه طریق میزبانى باشد بعمل آرم گربه گفت اگر صد کس در این خانه بیمار باشد و اگر صد هزار فتنه میبارد و اگر تمام عالم بهم خورد بجایى نمیروم و گام از گام بر نمیدارم و تو خواهى مهمان دار باش خواهى نباش و خواهى بخانه روى یا نروى مرا بحال خود بگذار که من شرط کرده ام و فروگذار نخواهم بود و حدیث اکرم الضیف و لو کان کافرا امریست که نسبت بمهمان دارى و در این باب دلیل فراوان و بسیار است از آنجمله اینست

حکایت ۱۵

شیخ بهایی

آورده اند که در زمان حضرت رسول علیه الصلاة و السلام شخصى بود بسیار مهمان دوست و زنى داشت در نهایت خست و لییم آن مرد از توهم و خوف جنگ و فریاد بر آوردن آن زن از کراهت نمودن مهمان بسیار مرارت داشت آن مرد لاعلاج روزى بخدمت حضرت رسول علیه السلام رفت و کیفیت احوال و ماجرى را بیان واقع کرد حضرت فرمودند که برو بخانه بآن زن بگو در حالتى که مهمان میآید در پشت در مشاهده کن و هنگام بیرون رفتن مهمان نیز در عقب سر ایشان ملتفت شو و نگاه کن تا ببینى که خداوند عالمیان چه برکتى و چه خیرى در حق مهماندارى عنایت فرموده پس آن مرد بخانه رفت و با زن خود گفت که امروز رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم را با دو سه نفر دیگر بمهمانى طلبیده ام لهذا توقع دارم که کج خلقى نکنى و بخل را فرو گذارى و حضرت فرمودند که در حالت داخل شدن مهمان و در حالت بیرون رفتن نگاه کن تا ببینى آنچه را خداى تعالى ببرکت مهمان ارزانى داشته است آن زن را بهزار عجز راضى کرد و تهیه ى اسباب ضیافت را ساخت چون وقت داخل شدن مهمانان شد دید که در دامن مهمانان گوشت و میوه هاى بسیار است و داخل خانه شدند آن زن از این حالت بسیار خوشحال شد و چون وقت بیرون رفتن مهمانان شد دید که گزنده ها و مار و کژدم بسیار در دامن ایشان آویخته از خانه بیرون شدند آن زن تعجب کنان نزد شوهر آمد و گفت چنین چیزى را دیدم شوهر گفت من از رسول خدا میپرسم بعد از این گفتگو روز دیگر آن مرد بخدمت رسول خدا رفت و عرض کرد یا رسول الله عیال من چنین نعمتها در داخل شدن مهمانان دیده و در وقت بیرون رفتن هم چنین گزنده ها دیده بعد از این عرض رسول خدا فرمودند آن نعمتها ببرکت آن است که خداوند عالم بسبب مهمانى و میزبانى ارزانى فرموده و آن گزنده ها گناهان صاحبخانه است که بیرون میرود پس از آن آن زن چنان راغب مهمان شد که تمام عمر در باب مهمانى کردن بشوهر خود همیشه تأکید میکرد دیگر آنکه

حکایت ۱۶

شیخ بهایی

آورده اند که در زمان حضرت رسول علیه الصلاة و السلام یکشب پس از نماز خفتن چهار کس از غیر ملت بر در مسجد آمدند و گفتند که ما بنده ییم از بندگان خدا آیا کسى باشد که ما را امشب جاى داده و چیزى بدهد تا ساکن شده و بمانیم حضرت فرمودند که اى مردمان ایشان را دریابید پس بعضى از مردمان حاضرین سه نفر از آنها را بخانه هاى خود بردند و یک نفر را حضرت رسول علیه الصلاة و السلام برداشته بخانه برد و در اطاقى که مردم صحبت میداشتند بنشانید و از براى آن مرد کاسه ى آشى بردند و خدمه آن حضرت که کاسه را برده بودند در خانه را بسته بودند و آن مرد چون گرسنه بود آش بسیارى خورده و خوابیده بود نیمه ى شب بول و سنگینى معده بر او غالب شده از خواب بیدار گشته هر چند جهد و سعى کرد راهى نیافت و ضبط خود را هم نتوانست و آن فرش هاى اطاق را بغایت ملوث کرد و چون صبح شد از خجالت بگریخت پس از آن جماعتى بخدمت آن حضرت آمدند و چون حضرت بر سجاده ى نماز تشریف داشتند آنان بآن خانه آمدند که شب آن مرد مهمان در آن بود دیدند که فرش هاى آنخانه ملوث بنجاست است لهذا زبان بلوم و کنایه گشادند و میگفتند که این چه قسم مهمان بوده که حضرت بخانه آورده و چنین خرابى کرده قضا را بخاطر آن مرد رسید که مادام این عمل و خرابى نموده یى بیا و برگرد و ببین تا چه روى داده پس از این فکر بدر خانه ى رسول خدا ببهانه آنکه چیزى گم کرده آمد و در آن اثناء حضرت هم از نماز فارغ شده بود شنید که اصحاب در باب آن عمل شکایت میکنند حضرت از گفتگوى آنها تبسمى فرمود و گفت که باک نیست و ضرر ندارد آن مرد در پشت در بود و میشنید که اصحاب چه میکنند پس رسول الله علیه السلام ابریق طلب فرمود و بدست مبارک خود آن فرش ها را بشست چون آن مرد چنین دید صبر کرد تا آن فرشها شسته شد بعد از آن به اندرون آمد و گفت یا رسول الله از خجلت خود معذرت میطلبم و ملتمسم که کلمه یى بمن بیان و تعلیم فرمایى تا مسلمان شوم حضرت کلمه یى چند بیان فرمود و آن مرد همان ساعت بشرف ایمان و اسلام مشرف گردید پس اى موش در مهمان دارى برکت و شرافت بسیار است خواستم تا تو را قسمتى باشد و اگر نه بنده حالا اعتکاف ده روزه دارم و احتیاجى بمهمانى نیست ولکن میدانم اینها که تو میگویى همه مکر و تزویر میباشد و در خانه ى شما بیمارى نیست و دروغ میگویى اگر دلت مشوش است مشورت کن که در مشورت نفع بسیار است زیرا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم در باب مشورت تأکید بسیار فرموده است و میباید شخص در هر امرى مشورت کند تا که دغدغه در امور نداشته باشد و بآنچه مشورت راه دهد عمل نماید موش با خود گفت که خوب بهانه یافته یى بگو که بخانه میروم و مشورت مینمایم و باز میآیم پس از این موش متوجه خانه شد و بعد از ساعتى بیرون آمد و گفت اى شهریار چکنم از خجالت و شرمندگى شما نمى توانم سر برآرم گربه گفت از چه جهت موش گفت بواسطه ى آنکه مشورت کردم راه نداد و میترسم اینکه در خاطر شما بگذرد که بنده دروغ گفته باشم گربه گفت اى موش با که مشورت کردى با تسبیح یا بقرآن یا بکتب مختلفه یا بقرعه یا با دانشمندان یا با زنان چون موش دریافت که گربه در این باب دقت و اهتمام مینماید تا که او را دروغگو در آورد با خود گفت که اگر بگویم با تسبیح خواهد گفت که در حضور من استخاره کن و اگر بگویم با قرآن گوید که تو قرآن چه دانى و اگر بگویم با کتاب گوید که در کتاب هاى دیگر مشورت و استخاره اعتبار ندارد و اگر بگویم با دانشمندان گوید دانشمند در خانه تو کجاست پس اولى آنست که گویم با زنان کرده ام و او قبول ننموده لهذا باید بگویم در حدیث واقع است که هر گاه کسى خواهد که مشورت کند چنانچه کسان دانشمندى نباشد با زنان مشورت باید کرد تا چه روى بنماید پس گربه گفت اى نابکار کذاب این روایت درست و صحیح نیست موش گفت از چه جهت گربه گفت باین جهت که زنان بکنه کارها نرسیده اند و اگر تو را گفته اند که مهمانى نیاور تو را باید که مهمانى کنى و موافق حدیث آنست که باید بر عکس آن کار کنى و من تو را خبر دهم که هر کس بر عکس قول زنان کار نماید در دنیا و آخرت صرفه کند و از آن جمله اینست

حکایت ۱۸

شیخ بهایی

آورده اند که در زمان یزید علیه ما علیه لکشر جمع میکردند که به محاربه ى امام حسین علیه السلام روند خاصان خود را باطراف و جوانب میفرستاد آنان که صاحب شمشیر بودند همه را میخواند و بمنصب و حکومت وعده میداد از آنجمله مختار بن ابو عبیده ثقفى را که یکى از صاحبان شمشیر و شجاعت بود و مردم باو اعتقاد دلاورى داشتند پس در حالتى که یزید اسباب سفر و اسامى سرکردگان قبیله ها را سیاهه میکرد از آنجمله اسم مختار را نوشته بودند که با جماعتى از کوفیان بسر کردگى او بدعوى و جنگ امام حسین علیه السلام روند در حالتیکه آن جماعت را روانه ى اطراف نمودند مختار یک روزى در پشت بام بود زنش گفت اى مختار بسیار بلب بام آمده یى بعقب رو که مبادا بیفتى مختار را فرمایش حضرت رسول بیاد آمد که چون بزنان مشورت نمایى بر عکس آن عمل نمایید مختار پیش میرفت از قضا کنار بام باران خاک آنرا شسته بود پاى مختار از پیش رفت از بام بیفتاد و پایش بشکست چون سه روز از این واقعه بگذشت فرستاده ى یزید بکوفه آمد و بخانه ى مختار رفت نوشته ى اسامى جماعت را بمختار نمود و گفت تو را امر شده که با مردم کوفه بجنگ امام حسین بروى مختار فرمود اى عزیزان شما میبینید که پاى من شکسته است و الا اطاعت مى داشتم چون جماعت فرستاده ى یزید مختار را پا شکسته دیدند برفتند و چگونگى آنحال را بیزید گفتند یزید گفت در این باب تقصیرى بر مختار لازم نمیآید و این نبود جز برکت قول حضرت رسول علیه الصلاة و السلام زیرا که اگر پاى او نشکسته بود او را البته میبایست موافقت نماید و بجنگ حضرت امام حسین برود پس اى موش چون بزنان مشورت کردى و در مهمانى بنده رأى نداده قبول ننمودند پس باید حتما مهمانى کنى تا که بر عکس قول زنان عمل کرده و حدیث رسول اکرم را بجا آورده باشى موش گفت اى شهریار سخن راست اینست که بنده نمى خواهم شما چیز حرام تناول فرموده باشید چرا که این قسم ضیافت از روى اکراهست و باخلاص نیست و اگر در این وقت ما را بگذارى و بروى تا وقت دیگر بخدمت رسیده و تدارک درستى را گرفته آنچه لازم مهمانى بوده باشد بوقوع برسد بهتر و بصواب نزدیکتر است گربه گفت اى موش حکایتى دیگر در باب قول و فعل زنان از براى تو بیان کنم موش گفت بیان فرما تا بشنوم گربه گفت

حکایت ۱۹

شیخ بهایی

آورده اند که در زمان سلطان محمود غزنوى تاجرى بود و او کنیز بسیار جمیله یى داشت که بجمال و وجاهت و فصاحت آراسته بود آن کنیز را انیس و جلیس خود ساخته بود و بى آن کنیز دمى نمى آسود چون مدتى بر این بگذشت آن تاجر را سفر روى نمود باربندى کرده میخواست که متوجه سفر شود با خود گفت که اگر این کنیز را همراه خود ببرم در سفر نگاهداشتن او از نظر نامحرم مانند رفقاى سفر و غیره مشکل است و تو را در این مملکت اقربا و قوم و خویش هم نیست چندى متفکر شد بعد از تأمل بسیار بخاطرش رسید که علاجى جز این نیست که کنیز را بقاضى این شهر بسپارم زیرا که پادشاه را هم دستى باو نیست و او بر مسند دیانت و امانت و صلاح منصوب است و سلسله ى مهارت مردمان در شرع بتصدیق و تجویز او منتظم ساخته شود البته این تدبیر معتبر خواهد بود معهذا برخاست و بخانه ى قاضى آمد و تحفه ى لایق همراه خود برد و شرح حال را عرض نمود و مبلغى زر را بجهت مأکول و ملبوس کنیز تسلیم قاضى نمود و کنیز را باو سپرد و روانه ى سفر شد قاضى دید که تاجر بسفر رفت و مدتى از این بگذشت قاضى کنیز را طلب کرد و گفت تاجر تو را بمن بخشیده است اکنون شما از آن من هستى و باید که با من بسازى و دلنواز من باشى تا من دیده ى امید خود را بجمال تو روشن سازم و تو را از روى آرزو دمساز خود دانسته بر خواتین حرم خود ممتاز و سرافراز گردانم کنیز در جواب گفت اى قاضى عجب است از مردم عاقل که از براى سهلى خود را بنقصان کلى اندازند و کارى کنند که موجب شرمندگى دنیا و آخرت بوده باشد قاضى گفت آن کدامست که سبب شرمندگى دنیا و آخرت میشود کنیز گفت اول آنکه میگویى که تاجر مرا بتو بخشیده و اگر این قول صحیح است پس چرا در حضور من سفارش مرا بتو میکرد و وجه نفقه و کسوت را بتو میداد پس این مسأله ظاهر است هم بر تو و هم بر من و حق شاهد است که تو دروغ میگویى و خداوند عالمیان در شأن دروغگو فرموده ان الله لا یحب الکاذبین و دروغ تو بجهت اینست که نیت بد و قصد خیانت دارى و در شأن خیانتکار خداوند عالمیان فرموده إن الله لا یحب الخاینین پس ظاهر و معلوم است که تو از این صفات ذمیمه ملاحظه ندارى قاضى گفت آن کدام است کنیز گفت پروردگار عالم حاضر و ناظر و شاهد و بر اسرار جمیع خلایق آگاه و عالم بر اینست که تو قصد بد و خیانت را با همچو من ضعیفه یى که از عقل ناقص و از دانش و تدبیر عاجز و اسیر و بیکس و بى اختیار است دارى پس میان عالم و جاهل چه فرق و امتیاز است گویا همه عالم دروغگو و خاینند قاضى گفت اى کنیز من میخواهم که چون من با تو محبت دارم تو هم با من مهربان باشى و اگر نه تو را تنبیه و سیاست کردن آسان است کنیز گفت من عاجزم و حقیر و بیکس و با خود این فکر میکنم که از آن روز که مرا اسیر کرده اند و از مادر و پدر و اقربا جدا ساخته اند و از ملک خود بملک دیگر برده اند بسیارى چون من را در این واقعه بشمشیر برنده هلاک ساخته اند و این همه قضیه و بلیه که دیده و شنیده ام خداوند عالمیان همه را بر من سهل و آسان گردانیده پس قصه ى سیاست و تعذیب تو باین کمینه چه خواهد کرد و مرا از گرسنگى و برهنگى پروایى نیست و کشتن امریست بهتر از آنکه کسى نزد پروردگار خجل و شرمسار باشد الحال اى قاضى اختیار دارى اگر گمان میکنى که من با تو رام میشوم و سازش نموده و تن در دهم بنهایت غلط رفته یى و این امریست محال و آنچه در باب سیاست من بخاطر دارى تقصیر و تکاهل مکن قاضى از این گفتگو برآشفت و کنیز را بسیار بزد و مقید ساخت چون چند روزى دیگر بگذشت باز قاضى بخانه یى که کنیز را مقید ساخته بود آمد و زبان بنیاز و لومه بگشاد و گفت اى بیعقل حیف باشد که چون تو کسى در بند باشى و گرسنگى و برهنگى بکشى چرا دست در گردن من در نیاورى که بعیش و عشرت بگذرانى و کنیزان و غلامان و خواجه سرایان همه در خدمت تو باشند آخر اى بیعقل من از تاجر کمتر نیستم بیا و از غرور و جهل و نادانى بیرون آى و بجاده ى عیش و شادکامى درآى تا چند روزه ى عمر خود را بفراغت بگذرانیم کنیز گفت اى قاضى عیش را بر خود حرام کرده ام و بر آنچه واقع میشود در عین رضایم پس از این قاضى در خشم شد و آن کنیز بیچاره را بسیارى بزد و باز محبوس ساخت در آن محله که قاضى خانه داشت فاحشه یى بود برادران فاحشه از اعمال و اطوار او خبر گرفتند نیمه شبى او را بقتل رسانیدند و در میان کوچه انداختند چون روز شد حاکم شهر امر داد مردم محله را گرفتند و قاتل را طلب نمود کدخدایان محضرى ساخته بمضمون اینکه فاحشه یى بود در کمال بى عصمتى جهال محله او را بشب کشته اند و اکثر مردم محضر را نزد قاضى آوردند و قاضى او را مهر کرد و آنها را خلاص نمود و آن محضر را نزد خود نگاهداشت و با خود فکر کرد که چون تاجر از سفر آید و بمن ادعاى کنیز نماید محضر را بدو نمایم و دعوى او را باطل سازم و حجتى بهتر از این نمیباشد و دیگر بهمان طریق روزها کنیز را نصیحت مینمود و او قبول نمیکرد و قاضى او را سیاست میکرد تا کار بجایى رسید که انبر سرد و گرم از کنیزک میگرفت و تمام بدن او را مجروح میساخت تا اینکه بعد از دو سال دیگر تاجر از سفر آمد و از راه یکسره بدر خانه ى قاضى آمد چرا که اشتیاق بسیارى بدیدار کنیز داشت غلامى از غلامان قاضى بدر خانه بود آن غلام را گفت که عرض حقیر را بقاضى برسان و بگو که فلان تاجر میخواهد تو را سلام کند غلام برفت و قاضى را خبر نمود قاضى با خود گفت که اگر یکمرتبه انکار کنم خوب نیست لهذا غلامرا گفت که برو تاجر را بگو که قاضى در خواب است شما فردا بیایید تاجر بیچاره با وجود آن خواهش و اشتیاق که با کنیز داشت مأیوسانه برگشت و بخانه خود رفت آنشب تا صبح متفکر بود قاضى هم سفارش بغلامان کرده بود که چون فردا تاجر بیاید بگویید که خویشان حرم قاضى بمهمانى آمده اند و سه روز قاضى بمهماندارى مشغول است و بیرون نمیآید چون صبح صادق شد تاجر با خود فرمود گفت که چون مدتیست قاضى کنیز را نگاهداشته تحفه یى باید جهت ایشان برم و کنیز خود را بخانه آورم لهذا اقمشه یى چند از پارچه هاى اعلى در بقچه یى بسته بر دوش غلام نهاده بدرب خانه ى قاضى فرستاد چون غلام تاجر بدر خانه ى قاضى آمد آن بقچه را باندرون فرستاد پس از وصول آن قاضى غلام خود را فرستاد و گفت اى تاجر قاضى مهمان دارد و جمعى از خویشان حرمش مهمانند و تا چند روز بیرون نمیآید شما تشریف ببرید هر وقت قاضى بیرون تشریف آورد شما را خبر خواهیم کرد پس تاجر بیچاره مضطرب و متفکر شده برگشت بارى تا مدت یکماه قاضى بتأخیر دفع الوقت کرده بعد از مدت یکماه قاضى روزى بدیوانخانه نشسته بود ناگاه تاجر باندرون آمد و سلام کرد قاضى جواب نداد و تغافل نمود آن تاجر بیچاره در گوشه یى نشست تا آنکه قاضى از دیوانخانه فارغ شد و برخواست که برود آن مرد تاجر گفت اى قاضى واجب العرضى دارم گفت بگو گفت بنده آن مرد تاجرم که کنیز خود را بتو سپردم چند وقت است مکرر میآیم و بخدمت شما نمیرسم امروز که بخدمت شما رسیدم و سلام کردم جواب سلام ندادید جهت چیست بفرمایى قاضى گفت السلام علیک و رحمة الله و برکاته اول مرتبه که آمدى چرا مرا خبر نکردى معذور بدار که تو را نشناختم حالا خوش آمدى خیر مقدم بارى سفر شما بطول انجامید تاجر گفت سفر چنین است گاه واقع میشود که کسى بنیت یکماه میرود دو سال سفرش طول میکشد قاضى گفت بکدام طرف سفر کرده بودى گفت اى قاضى از اینجا بهندوستان رفتم و از آنجا خرید کردم و بروم رفتم پس از آن از راه تبریز و خوى متوجه وطن شدم قاضى گفت آن پارچه ها که چند روز قبل از این جهت ما فرستاده بودید گویا متاع هند بود و از سوقات روم و تبریز چرا جهت ما چیزى نیاوردى تاجر سر بزیر انداخته گفت چیزى از روم و تبریز نیاورده بودم که لایق باشد قاضى گفت اى تاجر آنچه از باب کنیز شما بر ما واقع شده زیاده از حد و بیان است زحمت بسیار کشیدم لکن از براى خاطر شما همه را منظور داشته تحمل نمودم اما چگونگى واقع مختصرش اینست اى تاجر چون کنیز شما تا مدت یکسال بیمار بود و کوفتهاى عظیم داشت و آزار ذات الجنب و ذات الصدر داشت و استسقاء و اسهال و تب نوبه و تب لرز و یرقان و قولنج و دردسر و آزار باد بواسیر و از مرضهاى دیکر هم بسیار عارض او شده بود حکماى حاذق بر سر او حاضر ساخته و مبلغهاى خطیر خرج ادویه و معاجین و صفوف و شربت و عرق کردیم و مبلغ ده دوازده تومان خرج حکماء و اطباء گردید حال نقل کردن آن همه زحمات لزوم ندارد انشاء الله تعالى فردا صحبت خواهیم داشت این بگفت و روانه حرم شد تاجر بیچاره ناامید برگشت و با خود میگفت حکایت غریب است و قاضى عجب مرد با انصافیست الحکم لله حالا بروم شاید که فردا کنیز را بستانم چون صبح شد تاجر بیچاره مبلغ ده دوازده تومان زر و پارچه یى چند برداشت و بدر خانه ى قاضى برد و بغلامان گفت عرض کنید که مرد تاجر آمده است و کنیز را میخواهد پس از عرض غلامان قاضى گفت بروید بتاجر بگویید که امشب مهمان مایید انشاء الله شب تشریف میآورید تاجر بیچاره باز مضطرب شد و حیران برگردید پس چون شب بر آمد تاجر برخاست و بخانه ى قاضى آمد و غلامان قاضى را خبر کردند تاجر را بیاورید و بمهمانخانه بنشانید بعد از ساعتى که قاضى آمد تاجر از جاى برخواست تعظیم و تکریم بجا آورد و گرم صحبت شدند قاضى گفت اى تاجر شما تازه از سفر آمده اید و لایق نبود که یکدفعه بمجرد باز آمدن از سفر سخن چنین بر دوستان خود گفتن باین سبب روزى صبر و عدم مکالمه در طلب شما شد اما اصل مسأله اینست که کنیز روزى از روزها اراده ى حمام کرد و از خانه بیرون رفت دیگر او را ندیدم تا آنکه یک روزى جمعى از جهال محله فاحشه یى بکشتند چون آن خبر منتشر شد معلوم گردید که همان کنیزک بود که فاحشه شده بود و جهال محله از روى تعصب و غیرت او را کشته بودند تاجر چون این سخن را شنید بسیار مضطرب و پریشان خاطر شد و دیوانه وار از خانه ى قاضى بیرون آمد و در فکر این بود که آیا قاضى راست میگوید و اگر راست میگوید کى این معنى بر من ظاهر خواهد شد و اگر دروغ میگوید این نوع دروغ را چگونه خاطر نشان قاضى نمایم پس از تفکر با خود گفت اولى اینست که عریضه یى در این خصوص باید نوشت و بدربار پادشاهى سلطان محمود رفته و آن را بمحضر سلطان رسانم لهذا تاجر عریضه یى نوشت و در آن کیفیت مسأله را بعرض پادشاه رسانید چون پادشاه از مضمون عریضه مطلع گردید کس فرستاد قاضى را حاضر ساختند چون قاضى بحضور سلطان حاضر شد پادشاه پرسید اى قاضى چرا این کنیزى که تاجر بتو سپرده و بسفر رفته و الحال آمده کنیز او را تسلیم نمیکنى و در سال مبلغهاى کلى از مال تجار و امانت مردم حسب- الشرع بمهر و حکم تو صورت و فیصل مییابد و هر گاه تو را از این نوع اعتبار و دین دارى بوده باشد لازم آنست که شر تو را از سر مردمان رفع و دفع کنیم و دیگرى را تعیین نموده تا رواج کار خلایق بوده باشد قاضى گفت پادشاها بر عمر و دولتت بقا باد تاجر کنیزى امانت باین فقیر سپرده بسفر رفت پس از مدتى کنیز او روزى بحمام رفت و باز نیامد و در این باب آنچه را قبلا بجهت تاجر نقل کرده بود بعرض پادشاه رسانید و محضرى که کدخدایان مهر و امضاء نموده بودند بیرون آورده تقدیم سلطان نمود چون سلطان محضر را دید بتاجر فرمود هر گاه کنیز تو فاحشه شده باشد و کشته شده است در این باب قاضى چه تقصیرى دارد تاجر بیچاره را جواب نماند و حیران و سرگردان و غمناک برگردید و بمنزل خود رفت و قاضى هم خوشحال بخانه آمد و کنیز را طلبید و شروع در سیاست کرد که شاید او را راضى کند تا که دست خود را در گردن او درآورد کنیز با این همه سیاست که کشیده بود و بدن او تماما مجروح شده بود راضى بآن امر شنیع نگردید قاضى پس از آن کنیز را بزندان فرستاد قاضى خاطر جمع از طرف تاجر گشته با خود میگفت که دیوان این امر بسلطان رسید و طى شد دیگر تاجر را املى نمانده و قطع تعلق کنیز را نموده برفت اما قاعده ى سلطان محمود این بود که اکثر شبها از خانه بیرون میآمد و بر سر گذرها و کوچه ها مستمع اقوال و مترصد دانستن اعمال و احوال و کردار وضیع و شریف میبود و تفحص حال مردم از غنى و فقیر میکرد و اطلاع از احوال مردم میگرفت و بفقیر و درویش انعام میداد قضا را شبى بر حسب عادت از خانه بیرون آمد و بر سر کوچه یى رسید دید که دکانى را باز کرده اند و آواز و صدا از جمعى میآید سلطان بطور آهسته آهسته پیش آمد و گوش بداد شنید که جماعتى از جهالان بازى پادشاه و وزیر میکردند سلطان لمحه یى بایستاد قضا را شخصى از آنها قاپى انداخت قاپش امیر آمد چون آن رفیقان دیدند که آن مرد امیر شد همه بر آن شخص خندیدند بسبب آنکه آن مرد سفیه و مجهول و نادان بود و در ضبط و ربط بازى و حکومت شعورى نداشت که گویا بتواند امر و نهى دینى را فیصل دهد در آن مجمع پسرى بود که کلاه نمدى بر سر داشت بآن مرد زبان تمسخر و ریشخند دراز کرده و حاضرین میخندیدند آن مرد که امیر شده بود گفت اى پسر چرا اینقدر میخندى مگر میر شدن من پسند تو نیست آن پسر گفت میدانى میر شدن تو در ضبط و ربط امور حکومتى مانند حکم کردن سلطان محمود میماند در مسأله و قضیه قاضى و تاجر و کنیز پادشاه چون این سخن را شنید آن دکان و آن پسر را نشان کرده برفت و آن شب تا صبح متفکر در این واقعه بود که آیا این چه قضیه ییست و حرف آن پسر چه باشد و البته بى جهت نیست چون صبح شد پادشاه بر تخت سلطنت قرار گرفت و خدمه را فرمود که بروید بفلان محله و بدرب دکان فلانى و پسرى باین نشان که کلاه نمدى بر سر دارد و دیشب نشسته بود با جمعى بازى میر و وزیر میکردند تفحص نموده و آن پسر را را برداشته بتعجیل هر چه تمامتر بیاورید آن خدمه بر خاک مذلت افتاده روان شدند تا بآن محله که سلطان فرموده بود رسیدند فى الفور کدخداى محله را طلبدیدند و او حاضر شد شرح مقدمه را بکدخدا بیان نمودند بعد از تفحص بسیار و تجسس بیشمار آن پسر را پیدا کردند و او پسر گازر شوخ کچلى ظریفى لاقیدى بى محاباتى صاحب شعورى و زبان آورى بود و آن پسر را پدر پیرى بود چون آن پدر بر سر محله آمد دید که خادم پادشاه پسر را میخواهد بسیار مضطرب شد و گفت اى پسر خانه ات خراب شود براى فتنه یى که بر پا کرده یى کى باشد که از هم و غم تو آسوده مانم کاشکى من تو را نداشتمى زیرا گفته اند

حکایت ۲۱

فرزند خوش است اگر خلف باد

شیخ بهایی

آورده اند که در ایام ماضى مردى بود و زنى داشت بسیار سر خود و بى تمیز و بى ادب هر چند شوهر گوشت بخانه میآورد بیشتر آن گوشت را زن کباب کردى و بخوردى و تتمه دیگر را صرف چاشت نمودى و بخوردى چنانکه اکثر اوقات طعام بیگوشت بنزد شوهر آوردى یا آنکه اندکى گوشت بر روى طعام بودى پس آن شوهر از بسکه چنان دیده بود کمتر گوشت بخانه میبرد مگر گاهى که مهمان داشت قضا را روزى بمهان عزیزى رسید از بازار نیم من گوشت خرید و بخانه رفت که طعام از براى مهمان مهیا کند و خود آن مرد بکارى مشغول گردید آن زن دید که شوهر از خانه بیرون رفت فرصت یافته نصف آن گوشت را قیمه کرد بخورد و با خود گفت معلوم نیست که تا چند روز دیگر گوشت بخانه بیاورد پس اولى آنست که این گوشت را برده بخانه ى همسایه و یا قرض بدهم و یا بسپارم و یا اینکه بر سبیل مهربانى و تواضع تقدیم همسایه نمایم تا بوقت دیگر بکار من بیاید و الحاصل باقى آن گوشت را برداشته بخانه ى همسایه داد و چون شوهرش بخانه آمد گفت اى زن طعام پسته شده یا نه زن گفت نه مرد از شنیدن جواب برآشفت و گفت چرا زن گفت غافل شدم گوشت را گربه برد چون آن مرد چنان شنید از خانه بدر آمد و همان گربه را پیدا نمود و زن هم گفت همین گربه است که گوشت را برد مرد آن گربه را گرفت و بزن گفت سنک و ترازو را بیاورد و گربه را در ترازو گذاشت و بکشید گربه نیم من بود بعد مرد گفت اى زن نگاه کن من گربه را کشیدم نیم من است دست از گربه برداشت و بزن در آویخت و او را میزد و میگفت که تو میگویى گوشت را گربه خورد و من گربه را در حضور تو کشیدم اگر اینکه کشیدم گربه است پس گوشت کجا است و اگر گوشت است پس گربه کجاست و او را میزد تا وقتى که بیطاقت شد پس از اینکه بهوش و طاقت آمد گفت راستش این است که قدرى را خوردم و قدرى باقیمانده را بهمسایه سپردم پس اى موش اگر قتل عام این شهرها که گفتى بمقتضاى حکمت الهى بود پس شیخ را در آن چکار است و اگر بدعاى شیخ بود بحکمت چکار دارد پس میباید که گوینده و اعتقاد کننده ى این قول را بطریق آن زن خاین که مردش او را بسیاست منزجر ساخت معالجه و معامله نمود تا که دیگر این چنین دروغ بى فروغ نگوید اى موش سؤالى دارم و میخواهم که جواب آن را براستى بگویى موش گفت اى شهریار اگر خوانده باشم یا شنیده باشم جواب خواهم گفت در هر حال شما بفرمایید گربه گفت اگر کسى از جهل و نادانى مدتى گناه بسیار کرده باشد و بعد از آن که فهمیده و دانا شود و توبه کند و رجوع بجانب اقدس الهى آورد آیا خداوند عالم و عالمیان او را مغفرت دهد یا نه موش گفت بلى خداوند عالمیان ارحم الراحمین و اکرم الاکرمین است بى شک و شبهه او را مى بخشد گربه گفت اگر برعکس این باشد چه گویى موش گفت نفهمیدم از این صریح تر بیان فرما گربه گفت اگر کسى با کمال دانش و عقل و تقوى و صلاح عبادت کرده و مدتى بزیارت حج و طواف و عمره و عتبات در مقام خضوع و خشوع و صلاحیت بسر برده باشد و بیک مرتبه برگردیده باشد و خمر بخورد و زنار در بندد و خوک بچراند و ترک جمیع عبادات کند آیا این گونه کسى صاحب کشف و کرامات خواهد بود یا نه موش گفت خیر چنین شخصى مرتد است و در شرع مستوجب حد رجم است و اگر او را بسوزانى از گناه پاک شدن ندارد گربه گفت پس آنانى که ایشان را صاحب کشف و کرامات خوانند و پیر خود میدانند حال ایشان چون است موش گفت آن چنان کسان کودنان بیعقل و شعورند و یا دیوانه و یا کافر خواهند بود گربه گفت در این باب دیگر حرفى دارى موش گفت چنین است که گفتم در این خصوص حرفى ندارم گربه گفت در تذکره ى یکى از مشایخ نقل است که کسى در مکه ى معظمه ى زادها الله شرفا و تعظیما در خواب دید که با سیصد تن از مریدان بموافقت همدیگر بکعبه رفته و خمر خورده و بت پرستیده و زنار بسته و خوک چرانیده و این همه از آن سبب کرده که عاشق نرسایى بوده و مرتکب آن عملهاى نامشروع شده و ترک آن قسم عملهاى ناخوش را نکرده اى موش این هم از جمله کراماتست در این چه میگویى موش گفت چنین کسى را چگونه شخص خوب داند مگر کسى که بیعقل و دیوانه بوده باشد اما اى شهریار انسان هر چه باشد جایز الخطاست و از عنصر مختلف خلق شده و نفس و هوى در آن راه دارد و شیطان فریب دهنده در پى است و افعال و اوضاع دنیا در هر ساعت خود را جلوه میدهد پس احتمال دارد کسى که با این همه علت که در اوست سهوى و خطایى کرده باشد پس بر عاقل لازم نیست که هر گاه از فرد جاهل افراد فرقه یى عمل غیر مناسبى بظهور رسد همه را بر او قیاس کند پس از گفتگوى زیاد در این موضوع گربه گفت اى موش از تو مزخرفات بسیار شنیده ام لکن در خاطرم نیست اکنون هر کدام را جواب نگفته ام بگو تا جواب آنرا گویم موش گفت اى شهریار اینقدر میدانم که خبث و غیبت را نفهمیده یى و این خوب نیست دیگر اختیار با شما است گربه گفت اى موش من خبث و غیبت را نفهمیده ام موش گفت بلى اینقدر میدانم که گفته اند در هیچ سرى نیست که سرى ز خدا نیست گربه گفت اى موش در این حرفى که گفتى خبث و غیبت است و یا در موعظه و منع امور خبث و غیبت باشد در حالتیکه جمیع کتب معتبر خالى از این احوال نیست اولا در قرآن مجید در آیه هاى آن مثل قصص پیشینیان مانند نمرود و شداد و عاد و ثمود و فرعون مذکور است که کل از اهل کفر و ضلال و بت پرست بوده اند و همچنین احادیث و اخبار از کفار و منافقین و اشرار و حکایت خیر و شر و وعد و وعید و تهدید از حد بیشمار و تو اینها را خبث و غیبت میدانى اى موش آیا چند روزى قبل از این که از چنگ من رهایى یافتى اگر از براى کسى نقل واقعه کنى عجبا این غیبت باشد موش گفت نه گربه گفت باید دانست که غیبت کدام است و خبث کدام غیبت حرف پشت سر کردن و صحبت از برادر مؤمن است که در برابر او چیزى نتوان گفت و چون او غایب شود از براى دیگرى صحبت دشوار و ناملایم از او کنى و این غیبت است و خبث آنست که بگویى فلانى حوصله ندارد و پریشان است و چیزى ندارد و مبلغى هم قرض دارد و نجابت ندارد زیرا پدرش فلان کس بود و مادرش فلانه بود و از این قسم حرفها و اما آنچه در باب بیعقل و نادان و جاهل و منافق و بى نماز و گمراه گویى و یا شنوى این مباحثه و درس و عبادت خواهد بود و اما اینکه گفتى در هیچ سر نیست که سرى ز خدا نیست این معنى و مغزى دارد زیرا آنچه در نفوس مکنون است آن سر الهى باشد و هر کس بر آن مطلع باشد لابد سر و عرفان الهى در او موجود است و خداى تعالى هر کس و هر چیز را که آفریده همه را بقدرتى فایق و مصلحتى و حکمتى آفریده است و هیچکس در هیچ چیز باطل خلق نشده و خدایرا در این حکمتها و مصلحتها است و چون کسى را بر آن مصلحت و حکمت راه نیست لهذا آن را گویند سر و آن سر نیز متفاوت است مثل آنکه سر سایه ى آسمان است بر مخلوقات پس تفاوت بسیار است و بعضى از اسرار الهى محفوظ و مصون از ادراک اغلب انسان است و بعضى هم از اسرار و آثار قدرت کامله بعقل و شعور در مى آید و همچنین انسان هر قدر که دانا میگردد آثار قدرت الهى در سینه و دل او جلوه گر گردد و بعضى هم از معرفت الهى و آثار قدرت و رحمت خبر نداشته و مزخرفى چند گویند که عقل و نقل راه بصحت و فهم آن نداشته و آن را اسرار الهى نام نهند این نوع اسرار مانند بیهوشى و کیف کسى است که چون قلندرى و جاهلى بنگ کشیده و اشتها بر او مستولى شده و چیز بسیار خورده و عقل و دانش از او زایل شده از جاده ى خیالات مختلفه او را بهندوستان برد و بر تخت و پیل سوار شده بزرگیها و شوکتهاى خیالیه بیند و در اثر بخار معده و تأثیر کیف بنگ وسوسه ى شیطان از قبیل مکر و تزویر و چیزهاى دیگر در خیال او صورت مى بندد چون قلندران نادان جاهل چنان دیده اند لهذا تخم شجره ى ملعون را جزء اعظم و حب الاسرار نامیده اند اى موش سرى که قلندران در کیفیت بنک مشاهده میکنند بسیار بهتر از این اسرار و رموزیست که این فرقه قیاس کرده و گمان برده اند موش گفت اى شهریار سؤالى میخواهم کرد لکن خواهش دارم از روى تامل و تفکر از براى من بیان فرمایى تا که خاطر نشین من شود و بدانم که تصوف چیست و صوفى کیست گربه گفت اى موش صوفى در اصل صوف بوده و اهل تحقیق گفته اند صاد صوفى از صبر است و واوش از وفا و فایش از فنا و در قول بعضى دیگر صادش صلاحیت و واوش وقار و فایش فقر و فاقه و بسیارى هم گفته اند که صوفى یعنى راستکار و پاک دل و طاهر و پاکیزه اعتقاد و صالح که خالى از عشق و مکر و حیله و کید و تزویر و شید و سالوس و حماقت و سفاهت بوده باشد و آنچه از خدا و رسول و علماء شریعت باو رسیده همه را از روى صدق و صفا راست و درست فهمیده و بآن قیام نماید نه آنکه صوفى باید دین علیحده و معرفتى غیر از معرفتى که از ایمه ى هدى نقل شده داشته باشد و باید آن را بدلیل آثار و قدرت و صنعت صانع دانسته و بیان نماید نه اینکه بغیر از این طریق دین و مذهبى و قاعده یى چند از روى راه تقلید و هواى نفس و فریب شیطان ساخته و بر آن اسمى و نامى گذاشته و خود را صوفى شمرند صوفى که بمعنى راستکار است هر گاه بر کسى اطلاق گردد که در او این معنى نباشد چنان میماند که اسم و مسمى غیر مطابق و بى ثمر باشد مثلا اگر کسى را که آهنگرى داشته باشد جراح گویند و یا اینکه خیاط را زرگر نامند این اطلاق بیجا و بى ثمر است و براى آنکس که باین نام نامیده شود جز دروغ که بهم رسیده ابدا فایده یى ندارد ولکن هر گاه کسى را بآن شرط که گذشت او را صوفى گویند لا شک اطلاق آن بر آنکس صحیح و در آن نقص و عیبى واقع نمیشود پس هر گاه صوفى از تقلید و عناد بگذرد و بشرع شریف رسول عمل کند و بصدق و صفا سلوک نماید صوفى حقیقى خواهد شد و هر گاه مطلب و مسلک او تقلید و ریا و کید و شید و زرق و سالوس باشد هر گاه او را صوفى خوانند و یا او خود را صوفى نامند فى الواقع او بشخصى ماند که گناهکار باشد و خود را طاهر نام گذارد پس بگفتى طاهر پلید مطهر نمیشود و باطلاق آن اسم بر او هرگز پاکیزه نخواهد بود زیرا گفته اند بر عکس نهند نام زنگى کافور پس چون جاهل و ابله و نادان این گونه اسماء مثل صوفى و طاهر را شنود گمان کند داراى آن اسم مرد خوب و پاکیزه کردار و خوش رفتار است پس از این گربه گفت اى موش اگر دیگر حرفى دارى بگو موش گفت آمنا و صدقنا گربه گفت آمنا گفتن تو بمن مثل شرکت کردن آن دو یهودى میوه فروش میماند که با یکدیگر دکان بشراکت داشتند موش گفت این قضیه چه بوده بیان فرما تا بشنوم گربه گفت

حکایت ۲۲

شیخ بهایی

آورده اند که در شهر کاشان دو شخص دکان خربزه فروشى داشتند میخریدند و میفروختند یکى همیشه در دکان بود و یکى در تردد و گردش و آن شریک که در تردد بود از شریک دیگر پرسید که امروز چیزى فروخته یى گفت نه و الله گفت چیزى خورده یى گفت نه گفت پس خربزه ى بزرگى که دیروز نشان کرده ام کجا رفته که حالا معلوم و پیدا نیست و من در فکر آنم که در وقت خوردن آن خربزه رفیق داشته یى یا نه و این گفتگو را که میکنم میخواهم بدانم که رفیق تو که بوده است شریک گفت اى مرد بوالله العظیم سوگند که رفیقى نداشته و من نخورده ام آن مرد بشریکش گفت من کسى را باین کج خلقى و تند خویى ندیده ام که بهر حرفى از جاى درآید و قسم خورد من کى مضایقه در خوردن خربزه با تو کرده ام مطلب و غرض آنست میترسم این خربزه را اگر تنها خورده باشى آسیبى بتو رسد چرا که آن خربزه بسیار بزرگ بوده آن رفیق بشریک خود گفت بخدا و رسول و بقرآن و دین و مذهب و ملت قسم که من نخورده ام بعد آن مرد گفت حالا اینها را که تو میگویى اگر کسى بشنود گمان میکند که من در خوردن خربزه با تو مضایقه داشته ام زینهار اى برادر از براى اینچنین چیز جزیى از جاى برآیى اینقدر میخواهم که بگویى تخم آن خربزه چه شد و اگر نه خربزه فداى سر تو بگذار خورده باشى آن مرد از شنیدن این گفتگو بیتاب شد و بدنیا و آخرت و بمشرق و بمغرب و بعیسى و موسى قسم خورد که من ابدا نخورده ام آن مرد گفت این قسمها را براى کسى بخور که تو را نشناخته باشد با وجود این من قول تو را قبول و باور دارم که تو نخورده یى اما کج خلقى تا باین حد خوب نمیباشد الحاصل پس از گفتگوى زیاد آن شریک بیچاره گفت اى برادر من نگاه کن ببین تو چرا اینقدر بى اعتقادى قسمى و سوگندى دیگر نمانده که یاد نمایم پس از این از من چه میخواهى این خربزه را بهر قیمت که میدانى بفروش میرسد از حصه ى من کم نموده و حساب کن آن مرد گفت اى یار من از آن گذشتم و قیمت هم نمیخواهم بد کردم اگر من بعد از این مقوله حرف زنم مرد نباشم میخواهم حالا بدانم که پوست آن خربزه باسب دادى و یا بیابو و یا بدور انداختى آن فقیر تاب نیاورد گریبان خود را پاره پاره کرد و رو بصحرا نمود اى موش تو نیز در هر حرفى پانصد کلمه از من دلیل و نظیر خواستى و قبول کردى و باز از سر نو گرفتى و گفتگو میکنى موش چون این نظیر را از گربه شنید سکوت اختیار کرد گربه گفت اى موش چرا ساکت شده یى موش گفت اى شهریار بیش از این دردسر دادن خوب نیست اگر شفقت فرمایى تا برویم و صحبت را بوقت دیگر گذرانیم اصلح و بهتر خواهد بود چرا که گفته اند یار باقى صحبت باقى گربه گفت بلى بسیار خوب حالا تو برو بخانه ى خود که ما هم برویم لکن اى موش میخواهم مرا حلال و آزاد کنى زیرا که اراده ى سفر خراسان دارم و میترسم که مبادا اجل در رسد و مرگ امان ندهد که بار دیگر بصحبت یکدیگر برسیم چرا که گفته اند

حکایت ۲۳

افکند بغربت فلک بیباکم