گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از شعاع روی او آفتاب درتاب استپیش مهر رخسارش ماه کرم شب تاب است
آنکه کوه درد را بر آه بی بنیاد بستاز نفس مشت غبار جسم را برباد بست
همچو گلبن غرق خون شد سرو آهم بی رختچون رگ بسمل تپد تار نگاهم بی رخت
نونهال من بسی از شاخ گل رعناتر استسرو من بسیار از شمشاد خوش بالاتر است
مرا خون دل از دست جانانه ای استکه هر نقش پایش پریخانه ای است
نبود دلی که در طلب اعتبار نیستآسودگی گل چمن روزگار نیست
در عشق فتح باب دل از اضطراب هاستانگشت موج عقده گشای حباب هاست
ای خودآرا ترسم از پهلوی دلآزاریتدود برخیزد چو شمع از طره زرتاریت
با تو در پیری دلم جویای الفت گشته استتا قدم خم گشت قلاب محبت گشته است
سهل باشد دل گر آن چشم سیه دزدیده استداغ از بیداد او کز من نگه دزدیده است
شبی دود خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت
پیوسته عشق درصدد خودنمایی استاین سرو و قمری و گل و بلبل بهانه ای است
ابروست که بر چهره دلدار بلند استیا مطلع برجسته بسیار بلند است
دیدم کلاه ابروی آن کجکلاه کجاز پیچ و تاب شد به دلم تیر آه کج
شد در آگاهی یکی صد زو دل دانا چو موجمحشر خورشید می گردد زند دریا چو موج
ریزد از هر حلقه آن زلف عنبر بار کجصاف کیفیت به رنگ ساغر سرشار کج
دل زند پهلو به نور وادی ایمن چو صبح گر به استغنا فشاند بر جهان دامن چو صبح
با صفای سینه دایم توامانم همچو صبحنیست غیر از مهر جنسی بر دکانم همچو صبح
هر کس شود اسیر تو بالا بلند شوخاز خود رود به دوش فغان چون پسند شوخ
نوبهار است و شد از بسکه فراوان گل سرخکوه و صحرا برد امروز به دامان گل سرخ
بیشتر سرگشتگی زین چرخ پرفن می کشدهرکه چون گرداب پای خود به دامن می کشد
خبرداری از خسروان عجمکه کردند بر زیردستان ستم
شب که در صحن چمن آن مست مل خوابیده بوددر ته یک پیرهن با بوی گل خوابیده بود
دل وارسته را پروای سیم و زر نمی باشدچو رنگ از رخ پرد محتاج بال و پر نمی باشد