گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شکوه عشق به پا سقف آسمان داردبه سرو آه من این قمری آشیان دارد
چو شوخ چشمی خود را ز روی آینه دیداز آن فرنگ حیا لاله لاله رنگ چید
شور آمد آمد صد مدعا گردد بلنددر دل شب چون زلب نام خدا گردد بلند
توصیف تو از بشر نیایددر کسوت گفت در نیاید
جگر در تشنگی جان بخشیی کز آب می بینددل افسرده ما از شراب ناب می بیند
نجابت هر که با دولت چو خورشید برین دارداگر بر آسمان رفته است چشمی بر زمین دارد
چو دست جرأتش طرح شکار شیر می ریزدگداز اشک خون ز دیده نخچیر می ریزد
لبت از خود شراب می طلبددلم از خود کباب می طلبد
شنیدم که در مرزی از باختربرادر دو بودند از یک پدر
چون مصور صورت آن جان جانان می کشددست از صورت نگاری می کشد جان می کشد
بس که از حیرت به جا در اول رفتار ماندمی توان رنگ از رخم چون گرد از دامن فشاند
کسیکه رفتن ازین نشیه در نظر داردبه قدر طول سفر زاد راه بردارد
خون جگر زهر بن مو بی تو سر شودهر موی بر تنم زغمت نیشتر شود
مشو دل تنگ چون از عارضش خط سر برون آردکه این آیینه حسن دیگر از جوهر برون آرد
مهر را آن حسن سرکش گرم بیتابی کندخون به دل یاقوت را آن لعل عنابی کند
عبث دل از غم آن شوخ کافرکیش می پیچدکه گردد عقده محکم هر قدر بر خویش می پیچد
با رقیبان مکن الفت به محبت سوگندمنگر جانب اغیار به الفت سوگند
چنان ز نکهت زلفش هوا معطر شدکه از نفس رگ جانم فتیله عنبر شد
در کنار خویش هر کس آن برو دوش آوردآفتابی را چو ماه نو در آغوش آورد
مگو جاهی از سلطنت بیش نیستکه ایمن تر از ملک درویش نیست
دعای صبح محرومان هم آغوش اثر خیزدغبار هستی مقصد زدامان سحر خیزد
چو شمع جلوه شب ها عارض جانانه می سوزدنگه در دیده ام بی تاب چون پروانه می سوزد
عاشق از بیداد دل آزار بی حد می کشدهر چه هر کس می کشد از پهلوی خود می کشد
دل که در او سوز عشق راه نداردروشنیی از چراغ آه ندارد