گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر شعله آهی که ز بیمار تو خیزدگردیست که از گرمی رفتار تو خیزد
آینه بی یاری سیماب بی حاصل بودپشت بان حیرت چشم اضطراب دل بود
دل از ازل چو غنچه گریبان دریده بودبا چاک پیرهن گل صبحم دمیده بود
در وسعتگه مشرب به رخم واکردندپرده چشم مرا دامن صحرا کردند
نوبهار آمد و گلزار صفایی داردچمن از بلبل و گل برگ و نوایی دارد
هر موج خون به سینه مرا تیغ کین زندآن تندخو ز ناز چو چین بر جبین زند
شنیدم که یک بار در حله ایسخن گفت با عابدی کله ای
روبرو گردد چو با آیینه شرمین می شودشوخ من چون گل بیک پیمانه رنگین می شود
آنچه با دل چشم آن ترک ستمگر می کندنامسلمانم اگر کافر به کافر می کند
نازنینان را شکوه حسن با تمکین کندجوش زینت در پرش طاؤس را رنگین کند
هر گه پی بیداد غمت چنگ برآوردیاقوت صفت خون زدل سنگ برآورد
باطنم را روشنی از عشق بی اندازه شدداغ دل چون ماه از پهلوی مهرت تازه شد
به مردن کی جدا عاشق از آن بی باک می گرددغبار راه او باشد تنم چون خاک می گردد
چنان از اضطرابم خوش دل آن خودکام می گرددکه از گردیدن حالم به بزمش جام می گردد
چنان در سینه آتش عشق آن مست هوس ریزدکه آهم صد نیستان شعله در جیب نفس ریزد
کمندانداز شوخی همچو آن گیسو نمی باشدمسیحا معجزی مانند لعل او نمی باشد
بی قراران ترا تا خلعت جان داده اندغنچه سان صد پیرهن چاک گریبان داده اند
نکوکار مردم نباشد بدشنورزد کسی بد که نیک افتدش
گر سری در محفل آن چهره گلناری کشددر چمن از سرو بلبل خط بیزاری کشد
چه کارم بی گل روی تو گلزار جهان آیدکه بوی خونم از هر لاله این بوستان آید
با زخم ما مباد کسی مرهمی کندما را اسیر ننگ غم بی غمی کند
دل از بس سوی رخسار تو باشدنگاهم بوی رخسار تو باشد
دل ز جانانه می تواند شدکعبه بتخانه می تواند شد
فکر جمعیت مرا خاطر پریشان می کندبی سرو سامان احوالم به سامان می کند