گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنمعشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم
به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنمبدین بهانه گذر بر دیار یار کنم
تا کی آرام دل بی خبرانت بینممردم دیده کوته نظرانت بینم
نمی خواهم که با کس راز آن پیمان گسل گویمخیالش را نشانم پیش و با او راز دل گویم
به بزم عشق بتان را چو نام می گویمتویی مراد چو ماه تمام می گویم
چون حکیمک اعتقادی کرده استکآسمان بیضه زمین چون زرده است
بیخود فتم هرجا روان آن قد رعنا بنگرمچون بگذرد خیزم نشان بر خاک ازان پا بنگرم
چون خرامان قدت ای سرو دلارا بنگرمصد سرت بینم به راه افتاده هر جا بنگرم
تا کی از گریه پا به گل باشمخرقه رنگین ز خون دل باشم
خوشا وقتی که از خود رسته باشیمبه وقت بیخودان پیوسته باشیم
ساقی بیا که دیگر زین گفت و گو بجانمیکدم ز ساغر می نه مهر بر دهانم
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خمدرآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
زخط سبز خطان سبزه چون کند شادمدهد شکوفه ز موی سفید خود یادم
برخیز تا به جانب گلشن گذر کنیمپیش سنان خار غم از گل سپر کنیم
هر دم از کوی تو خواهم من شیدا برومجان سپارم به سگانت تن تنها بروم
برون خرام که تا در ره تو خاک شومروا مدار کزین آرزو هلاک شوم
ناقه صالح بصورت بد شترپی بریدندش ز جهل آن قوم مر
کردی ز راندگان در خود شماره امدر کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام
خوش آنکه آینه سان رو به روی آن پسر افتمفروغ حسن ازل بینم و به سجده درافتم
از نهانخانه وصل تو جدا افتادمبین کجا بودم ازین پیش و کجا افتادم
گر ز بار غم هجر تو به تنگ است دلمچه کنم قطره خون است نه سنگ است دلم
ای روشن از فروغ رخت خانه دلمنقد غم تو گنج به ویرانه دلم
من بسی خوبان عالم دیده امچون تو در عالم کسی کم دیده ام
روز مردن کز وصال دوستان دل برکنماز همه آسان ولیکن از تو مشکل برکنم