گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گوهر نایابی و من بهر تو جان می کنمکان تو جان است و چون جان می کنم کان می کنم
چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرمفروغ شمع فتاده به روزنت نگرم
عجب دردی ست در جانم که درمانش نمی دانمز آغازش نیم آگاه و پایانش نمی دانم
اهل نار و خلد را بین هم دکاندر میانشان برزخ لایبغیان
شب خیالت چو شود پردگی منظر چشمتا سحر از مژه مسمار زنم بر در چشم
ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندموگر ازمن بپوشی روی از نامت زبان بندم
مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندمبه قول پند گویان دیده از دیدار بربندم
چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهموطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم
شب نیست که از شوق رخت زار نمیرمصد ره نشوم زنده و صد بار نمیرم
آن عید جان کجاست که قربان او شویمدریک نظاره کشته جولان او شویم
عقل می گفت که چند است صفات تو و چونعشق زد بانگ که سبحانک عما یصفون
نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهانبه شکر خنده گشاید گره از رشته جان
جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهاندر میان جان شیرین سر ما باید نهان
رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشانجان و دل از قفای تو در خاک و خون کشان
گر ولی زهری خورد نوشی شودور خورد طالب سیه هوشی شود
ای رخ تو جنت اهل یقینلعل تو سرچشمه ماء معین
خوانی کشیده عشق سزاوار آفرینبسم الله ای حریف گدا خوی ده نشین
ساقی برآمد ابر بهارانشد سبزه و گل خرم ز باران
ای در غمت انگشت نما سبحه شمارانزابروی کجت همچو کمان خم چله داران
عنایتی نکند یار نازنین با منخوش است با همه خونین دلان همین با من
بیا جانا که تنگ آمد ز هجرانت جهان بر منبه پایت تا کشم جان را گذر دامن کشان بر من
دارند جمع ما را خوبان مو پریشانخوش باد وقت ایشان چون وقت ما از ایشان
ای از تو به خون دل رنگین چو گلم دامانبرد از دل من داغت سودای گل اندامان
گر یار ما را پروای یارانزین گونه باشد ای وای یاران