گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از نهج البلاغه بندگان خدا پرهیز پیشه کنید و با کارهای خویش برمرگتان پیشی گیرید و آنچه باقی است به بهای آنچه فانی است خریداری کنیدبار بر بارگی نهید چه سفرتان ناگزیر بود و مرگ بر سرتان سایه انداخته از آن کسان باشید که چون بانگشان زدند هشیار گشتند و دانستند که دنیا خانه ی ایشان نشود و آن را تعویض کردند
شیخ در کتاب شفا فصل ششم از مقاله ی نهم کتاب حیوان گفته است زنی چهار سال پس از سنین حمل کودکی زاد که دندانش رویید و بماندارسطو گفته است مدت حمل در تمامی حیوانات قاعده ای دارد مگر در آدمی
وفات جوهری بسال سیصد و نود و دو ابونصرفارابی به سال سیصد و سی و نه ابن عمید وزیر به سال سیصد و شصت و شش صاحب بن عباد به سال سیصد و هشتاد و پنجابن سینا به سال چهارصد و بیست و هشت سید مرتضی به سال چهارصد و سی و شش سید رضی به سال چهارصد و شش ابوالعلاء معری به سال چهارصد و چهل و نه
عمر بن خطاب به نزد پیامبرص آمد وی را بر حصیری خفته دید چنان که نقش آن بر پهلوی وی پدید بود عمر در این باره با رسول خداص سخن بگفت پیامبر فرمود آهسته تر ای عمر پنداری پیغمبری نیز چون پادشاهی استدر حدیث آمده است که آن گاه که مرد به چهل سالگی رسد و توبه نکند شیطان بر صورتش دست کشد و گوید پدرم فدای این صورت باد که رستگاریش نیست
بشربن منصور از عابدان بود روزی نمازش به درازا کشید و چون به پایان رسید مردی را دید که به خشنودی وی را همی نگردگفت آنچه دیدی خرسندت مکند چرا که ابلیس نیز مدتی دراز با دیگر فرشتگان پرستش پروردگار همی کرد و سپس چنان شد که شد
عارفی فریاد و ضجه ی دعای مردمان در موقف حج بشنید گفت برآن شدم که سوگند خورم که خداوند ایشان را آمرزیده است اما بخاطر آوردم که خود نیز بین ایشانم و نیارستم گفتمسیحیان اتفاق دارند که خداوند تعالی در ذات خویش یگانه است و مرادشان از اقانیم اتحاد صفات و ذات است که از آن ها به اب و ابن و روح القدس تعبیر همی کنند
هر طعامی کآوریدندی به ویکس سوی لقمان فرستادی ز پی
گاه شود که نادانی سخن صاحبدلان را در مبالغه و تاکید نیت بشنود و داند که عمل بدون نیت را حاصلی نیست - چنان که سرور آدمیان فرمود انما الاعمال بالنیات و نیه المومن خیر من عمله و آن نادان پندارد که اگر مثلا هنگام تسبیح یا تدریس گوید بقصد قربت تسبیح و تدریس همی کنم و این واژه ها در ذهنش حضور یابد کافی استدر صورتی که کار وی به حرکت درآوردن زبانی یا حدیث نفسی یا اندیشه ای یا انتقال از خاطری به دیگر خاطر است و این همه نیت نبود
مردی به نزد مالک دینار آمد و وی را دید که بنشسته و سگی سر بر زانوی وی نهاده است مرد خواست سگ را براند مالک گفت بگذارش که ترا زیان و رنجی نرساند و از هم نشین بد نیز نیک تر بودکسی را گفتند چه باعث شد که از مردمان عزلت کنی گفت بیم داشتم که پنهان از من دین من بستانند و من ندانم این اشاره به آن است که طبع آدمی پنهان از وی صفات بد را از همنشینان بد همی گیرد
بسم الله الرحمن الرحیمسرور پیامبران شریف ترین اولین و آخرین که درود خدا بر او و تبارش باد در یکی از خطبه های خویش - آن گاه که بر ناقه ی غضباء بود - فرمود ای مردم گویی که مرگ بر غیر ما مکتوب افتاده است و حق بر جز ما واجب گشته
ای به پهلوی تو دل در پردهسر از این پرده برون ناورده
امیر مؤمنان علیع را روزی که بر قاطری به جنگ بود گفتند کاش اسبی را بر همی نشستی فرمود من از کسی که حمله آرد نگریزم و بر آن کس که گریزد حمله نبرم از این رو همین قاطر کفایتم می کنداز سخنان حکیمانه هند آن گاه که دشمنت به تو نیازمند شود دوست دارد که زنده مانی و زمانی که دوست تو از تو بی نیاز شود مرگت را کوچک انگارد
عارفی را پرسیدند آیا بلایی را شناسی که بر مبتلایش رحم نکنند و نعمتی را که منعمش را حسادت نورزند گفت بلی فقیر چنین استگویند عارفی هنگامی که سخن مشهور را شنید که دو نعمت است که ناشناخته مانده است سلامتی و ایمنی گفت این دو را سومی نیز هست که سپاسش نیز ندارند
خلیفه ای از کودکی عادت خاک خوردن داشت روزی به طبیب خویش گفت چه چیزی از خاک خوردن مانع شود گفت اراده ی مردان گفت راست گفتی و از آن پس دیگر چنان نکردجالینوس را پرسیدند راجع به بلغم چه گویی گفت رهروی است که هر درش که بربندی دری دگر بهر خود گشاید
چشم عقل و علم کور از شهوت استدیو پیش دیده حور از شهوت است
گدایی همی رفت و کودکش در پیش روان بود کودک صدای زنی بشنید که در پی جنازه ای همی گفت ای مرد ترا به جایی برند که نه در آن عطایی بود نه فراشی نه چاشتی و نه شامی کودک گفت پدر جنازه را به خانه ی ما همی برندابوالعینا روزی از کودکی پرسید در کدام باب نحوی گفت در باب فاعل و مفعول گفت بدین گونه در باب ابوین خویشتنی
ابو محمد بن یحیی معلم مامون گفت روزی ناگزیر از بیماریی که دچارش بودم نشسته نماز خواندم قضا را مامون خطایی کرد برخاستم تا تنبیهش کنم وی گفت شیخا خداوند را نشسته اطاعت همی کنی اما برخاسته عصیان روا می داریپاره ای از اهل کلام با شنیدن این سخن گفته اند این سخن مناسب حدیث مشهور است که روزی برسد که در قعر جهنم هم شاهی سبز شود
قصه شاه و امیران و حسدبر غلام خاص و سلطان خرد
شیخ در کتاب نجات گفت فلک حیوانی است که مطیع خداوند استمحققی گفت هنگامی که چیزهایی چون مگس و سوسک زنده است چه چیز مانع آن است که گوییم خورشید و ماه زنده است یکی از عرفا در وصف افلاک چه نیک گفته است
دل نهادیم به بیداد عطای تو کجاستما خود از جور ننالیم وفای تو کجاست
چو می بینم کسی کز کوی او دلشاد می آیدفریبی کز وی اول خورده بودم یاد می آید
از رویدادهایی که بین حسن صباح و وزیر خوشوقت نظام الملک اتفاق افتاد آن که سلطان ملکشاه فرمان داد مقداری مرمر از حلب به اصفهان آورندیکی از اهل بازار عسکر شتران دو مرد عرب را برای حمل پانصد رطل مرمر یاد شده به کرایه بگرفت یکی از آن دو عرب را چهار شتر بود و دیگری را شش شتر
سقراط حکیم را روایت کرده اند که کسی پرسیدش سبب زیادتی سرور تو و اندکی غمانت چیست گفت از آن است که چیزی گرد نمی کنم که از میان رفتنش دلتنگم کندخیال روی تو در خاطر است خلقی را
کدام روز بیک جا قرار داشت دلمهمیشه این دل بی خانمان هوایی بود