گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جهان ای پسر ملک جاوید نیستز دنیا وفاداری امید نیست
چو یادم ابروی آن ماه عالمگیر می آیدنفس از سینه ام بر لب دم شمشیر می آید
ز بس تمکین تکلم بر لبش اسرار را ماندز بس شوخی ستادن در رهش رفتار را ماند
حسن صوتی آتش افروز دل من می شوداین چراغ از شعله آواز روشن می شود
ز تیغ ناز خون خلق بیرحمانه می ریزدبه آیینی که گویی باده در پیمانه می ریزد
جان آزاد گرفتار تن زار بماندهمچو گنجی که نهان در ته دیوار بماند
زفریادم نه بیجا کوهسار آهنگ برداردزدرد ناله ام افغان دل هر سنگ بردارد
سهی سروی که رفتارش ز دل خوناب می ریزدز هر نقش قدم رنگ گل مهتاب می ریزد
عیب نخوت در لباس فقر عریان تر شوددر ضعیفی ها رگ گردن نمایان تر شود
پیش از آن دم که قضا در پی ایجادم بودعکس رخسار تو در آینه یادم بود
دل مرا در پیری از قهر الهی می تپدتا قدم قلاب شد تن همچو ماهی می تپد
شنیدم که در مصر میری اجلسپه تاخت بر روزگارش اجل
چو مست باده رخ از روزنی برون آردچه روی نام خدا گلشنی برون آرد
دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشدصید ما منت کش جانبخشی قاتل نشد
میان او که در اندیشه در نمی آیدعجب نباشد اگر در نظر نمی آید
چو زلفت بیدلان را در پی تسخیر می گرددبه تن هر قطره خونم دانه زنجیر می گردد
عشقم غلام خویش ز بخت سعید کرداز فیض رنگ زرد مرا زر خرید کرد
بیدلی کو واله دیدار آن طناز مانددیده حیران در فیضی به رویش باز ماند
زبزم غیر در ظاهر چه شد گر یار برگرددچو مژگانش ز خود یارب دلش زاغیار برگردد
آه از لب چون شکر خوبان سمرقندکش نیشکر قامتشان راست ثمرقند
نسبتی باشد بتان هند را با پان هندحاصلی نبود بجز خون خوردن از سبزان هند
مانع سوز دل خستگی آزرم شودکی علاج تب عشق از عرق شرم شود
قزل ارسلان قلعه ای سخت داشتکه گردن به الوند بر می فراشت
زاضطراب چو موج سراب آب نخورددلی که در غم زلف تو پیچ و تاب نخورد