گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کامم چشید هر چه نگاهش عتاب داشتزخمم مکید تا دم شمشیر آب داشت
از سوز ناله ام دل جانان خبر نداشتآن شاخ گل ز مرغ خوش الحان خبر نداشت
۱۵۳ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۵۳ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۵۴ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۵۴ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۵۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۵۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
فتنه روز جزا در قدم جلوه اوستبا قیامت قد او دست و گریبان برخاست
ساقی از ورع کیشان مطرب از خموشان استبی صفاتر از مسجد بزم دردنوشان است
در مجلس ما خون دل است اینکه به جام استهر قطره که از دل نتراویده حرام است
تا تشنه به خون نرگس مستانه ی یار استاندیشه شیرینی جان خواب و خمار است
همچنان کاینجا مغول حیله دانگفت می جویم کسی از مصریان
حرف غم عشق از لب خندان که جسته ستاین شور قیامت ز نمکدان که جسته ست
دمیدن از سمنش مشک ناب نزدیک استبه شب نهان شدن آفتاب نزدیک است
عهد پیرانه سری عشق جوان افتاده ستجوش ایام بهارم به خزان افتاده ست
در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هستبا خرابی زدگان خانه براندازی هست
دارد سر ما شورش سودایی اگر هستباشد دل ما عاشق شیدایی اگر هست
آوازه ام از رتبه گفتار بلند استنامم چو نی از کلک شکربار بلند است
از بس که تو را خوی به عشاق گران استبی قدر متاع سر بازار تو جان است
به باغ راه خزان و بهار نتوان بستبه روی بخت در روزگار نتوان بست
بر سر خود دهدم جا خم پاکیزه سرشتخاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت
آب حیات در رقم مشک فام ماستاز خضر خامه زنده جاوید نام ماست
شه شبانگه باز آمد شادمانکامشبان حملست و دورند از زنان
هزار رنگ گل داغ در کنار من استجنون کجاست که جوش سیه بهار من است
چه دولتی است که دردت نصیب جان من استهمای تیر تو را طعمه استخوان من است
لعلت حیات بخش دل و جان عاشق استآبش زلال چشمه حیوان عاشق است