گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
باز دل زآتش سودای تو درمی گیردسوختن شمع صفت باز ز سر می گیرد
به پیکار دشمن دلیران فرستهژبران به ناورد شیران فرست
شور در زیر فلک زان لعل میگون شد بلنددر جهان غوغا از آن بالای موزون شد بلند
هر که از چشم تو کیفیت والا دارداز تماشای لبت نشیه دو بالا دارد
اسم باید که موافق بمسمی باشدزشت رو کی سزد ار نام جمالا باشد
ز آهم حسن روی یار بی اندازه می گرددصبا رخساره میگون گل را غازه می گردد
خوی آن جور آشنا بیگانه از هوشم کندمی کند دانسته یادم تا فراموشم کند
غبارم بر فلک پرواز مانند ملک داردهنوز آن کینه جو کین مرا همچون فلک دارد
نخل بلندی است عشق داغ تو بارش بودعالم دیوانگی جوش بهارش بود
در فضای سینه چون شاهین یادش بر پردمرغ هوشم با تذرو رنگ پر در پر پرد
هوای او فلاطون را زخود بیگانه می سازدنگه را نوبهار جلوه اش دیوانه می سازد
دل غافل ز ریاضت به صفایی نرسیدمست چندانکه ز خود ر فت به جایی نرسید
دو تن پرور ای شاه کشور گشاییکی اهل رزم و دگر اهل رای
آه اگر از پیش چشم آن سرو قامت بگذردچون ز پیشم بگذرد بر من قیامت بگذرد
با لب خشک آنکه در عشق تو دامن تر کندمی رسد گر ناز بر سلطان بحر و بر کند
از خطش آیینه عارض مکدر می شوداین کتاب آخر ازین شیرازه ابتر می شود
از آن گلگشت با غم بر سر فریاد می آردکه سیر اومرا از خنده گل یاد می آرد
زمی حسن فرنگش چون به فکر آب و رنگ افتدچنان رخسارش افروزد که آتش در فرنگ افتد
نه همین عشق سر و تن دل و جان را هم خوردلخت لخت جگر شیردلان را هم خورد
مار زلفش را نمی دانم چه افسون می کندمشک را در نافه آهوی چین خون می کند
بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبنددکه هر که بهر شکست دلها کمر ببندد کمر نبندد
تنها نه چرخ بی سر و پا رقص می کندهر ذره ای ز شوق جدا رقص می کند
به لقای تو هر آن دیده که روشن باشدهمه جا در نظرش وادی ایمن باشد
نگویم ز جنگ بد اندیش ترسدر آوازه صلح از او بیش ترس