گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یک نفس نیست که خون در دل شیدا نکنیآتش آه مرا بادیه پیما نکنی
بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنیمی زیبدت که ناز به کون و مکان کنی
بعد دیری گشت آنها هفت مردجمله در قعده پی یزدان فرد
تو و زهد خشک زاهد من و عشق و می پرستیتو و عیش و هوشیاری من و گریه های مستی
کشیدی تیغ و ساغر گشتی آتش گفتیم چونیسرت گردم چه سانم زندگی را تشنه خونی
چو چشم آینه حیرانم از جمال کسیپری به شیشه دل دارم از خیال کسی
من رند خراباتمسر مست و خراب اولیوین عقل نصیحت گر مغلوب شراب اولی
زان نور دیده شد مژه خون فشان تهیاز طایر مراد مباد آشیان تهی
که گفتت گرد سر آن طره عنبرفشان بندیز ابر خط به خورشید قیامت سایه بان بندی
سرت گردم نمی پرسی تو هم دیوانه ای دارینه آخر ای چراغ چشم من پروانه ای داری
خوش آنکه بزم حریفان کنون بیاراییز عکس چهره می لاله گون بیارایی
ای روی تو را موج عرق آینه سازیآیینه ز عکس تو پریخانه نازی
افشاند نسیم سحری زلف نگاریمی خواست دماغ دل ما بوی بهاری
این سخن پایان ندارد تیز دوهین نماز آمد دقوقی پیش رو
ای سوخته عشق چرا کم ز سپندیاز خویش برون آی به یاهوی بلندی
بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پاییشاید که دهد اشک مرا رنگ حنایی
ای کعبه جان از تو کلیسای فرنگیبی یاد تو دل را دو جهان سینه تنگی
اگر از دیده ابنای زمان مستوریخوش بیاسای که از جمله بلاها دوری
کمند جذبه اش نگذاشت مجنونی به صحراییسواد شهر بند حلقه زلف دلارایی
ز کاوش مژه ى شوخ آتشین خوییبه سینه هر گل داغی ست چشم آهویی
مرا دور از تو گل در پیرهن خار است پنداریرگ جان بی توام پیوند زنار است پنداری
دل آشفته و دیده خونبار داریمگر با محبت سر و کار داری
منت نکشد همتم از دست دعاییزد غیرت من هر دو جهان را سرپایی
نگذاشت نی به هوشم از ناله رساییبیگانه ام ز خود کرد آواز آشنایی