گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در تحیات و سلام الصالحینمدح جمله انبیا آمد عجین
تو گر ابر نقاب از روی آتشناک برداریچو شبنم عالم افسرده را از خاک برداری
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آریدمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری
به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیریبه این تفسیده صحرا آمد آخر آب شمشیری
خصم آسودگیم ای غم جانان مددیداغ جمعیتم ای زلف پریشان مددی
ز دام طره شکنهای دلربا بنماینوازشی به من محنت آزما بنمای
تا شکن از دور روزگار نیابیبار در آن زلف تابدار نیابی
بکش خون دلم تا مستی بی دردسر یابیگل داغ مرا بو کن که بوی عشق دریابی
خواست شاهد می پرستم یللیآنچه او می خواست هستم یللی
دوشینه دلم داشت به یاد تو سرودیکز دیده مرغان حرم خواب ربودی
ز دل غافلی یار جانی نباشینداری وفا زندگانی نباشی
پیش در شد آن دقوقی در نمازقوم همچون اطلس آمد او طراز
ای خسته بی قرار چونیبی مونس و غمگسار چونی
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونیدپن کهن قفس ای سدره آشیان چونی
حین طفت حول الحی اذ مررت بالجانیرهزن دل و دین شد چشم نامسلمانی
برده ست غمت دست و دل ازکار کجاییای مونس دلهای گرفتار کجایی
در قید غمم خاطر آزاد کجاییتنگ است دلم قوت فریاد کجایی
خرابم از ادای شیوه مستانه چشمیخمارآلوده ام از گردش پیمانه چشمی
طبیب من چرا از خسته جان خود نمی پرسیتوان پرسیدنی وز ناتوان خود نمی پرسی
به دستم داده دستی برده در خونم فرو دستیبه چاک سینه دارد غمزه دستی در رفو دستی
بود می خانه ها در چشم شهلای تو ای ساقیهلال جام می گردد به ایمان تو ای ساقی
ابرکفت بنازم فیضی ببار ساقیگرد سرت بگردم جامی بیار ساقی
انبیا گویند روز چاره رفتچاره آنجا بود و دست افزار زفت
ابر تر دامن و سرد است هوا ای ساقیخوش بود باده خورشید لقا ای ساقی