گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سپهر از مرگت ای صاف حقیقت بی صفا گشتهنمی ماند به سرکیفیتی مینای خالی را
تا ز عالم فانی عارف زمان رفتهاز تن جهان گویی عمر جاودان رفته
افسوس که صاحبدل دانا ز جهان رفتنی نی غلطم بلکه جهان را دل و جان رفت
چونک داود نبی آمد برونگفت هین چونست این احوال چون
عاقلی رنجه شد از طعن عدوقلت هذا عجب کیف یسوغ
نمود این سوال از فلاطون یکیز دشمن چه سان کینه باید کشید
ای دل به قدر خواهش در چشم خلق خواریآری به قدر حاجت طالب ذلیل باشد
هر روز کز سرور تو ای شاه بگذردروزی مرا هم از غم جانکاه بگذرد
در غمکده جهان ندیدممحروم تر از فقیر جاهل
چارپایی شنیده ام مرده استاز امیرکبیر طال بقاه
گفت یاری حزین بی دل راخلق را در فساد می بینم
غیر آزاده خاطری که بودبرتر از چرخ و انجمش پایه
ایام گرسنه اژدهایی ستکاو راست نواله مغز آدم
پرسید دوش ساده دلی از من این سخنبا سینه پرآتش و با دیده پرآب
گفت داود این سخنها را بشوحجت شرعی درین دعوی بگو
ای فلانی شگفت نیست مرااز عجبهای هند و بنگاله
ای صاحبی که مایه تفریح عالمیذات مبارکت سبب کامرانی است
در جهنمکده هند که از تاب هواشعله ور چون پر پروانه بود بال ملخ
بود بر محملم دل چون دراییمرنج از من اگر سنجم نوایی
ای مژه و غمزه ات صفدر صاحب قرانخود شکافد به تیغ درع درد با سنان
آتش زده ایم اختران راافروخته شمع خاوران را
دوش دلم چون کشید خنجر آه از قرابپشت حواصل پدیدگشت ز پر عقاب
دارم آزرده دلی تنگ تر از دیده میمشده ام داغ درین دایره چون نقطه جیم
شاعر و شعر شناسان قلمم را به زبانرفته ابطای حقی گاه و گه ابطای یلی