گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در همه عمر بر صحیفه دهرهر چه این کلک مشکبار نوشت
سجده کرد و گفت کای دانای سوزدر دل داود انداز آن فروز
بحری ست محیط غم که در خونیازد نفس شناوران را
جبهه بر خاک نه درین مسجدکز برای عبادت است اینجا
علامه دهر والد والا شانچون کرد سفر به جنت جاویدان
نور دل و دیده مجلس آرای زمانملا عبدالله فاضل عالیشان
ای که دارد لوای اقبالتآفتاب بلند سایه نشین
هزار و یکصد و پنجاه و پنج هجری بودکه گشت نسخه ی دیوان چارمین سپری
در فرو بست و برفت آنگه شتابسوی محراب و دعای مستجاب
شد صید خم زلف رسایی دل ماافتاد به دام اژدهایی دل ما
گفت داودش خمش کن رو بهلاین مسلمان را ز گاوت کن بحل
ای چشم و چراغ دل غم دیده مادر راه تو خاک شد دل و دیده ما
لعلت به فسون نبرد از دل تب و تابگر شکر لطف داد و گر زهر عتاب
کردی دلم از حسن گلوسوز کبابنه پرتو لطف دیده نه برق عتاب
در دیده هر که شق کند پرده خوابسرتاسر آفاق بود موج سراب
ای مطرب عاشقان نوای تو کجاستای ساقی جان آب بقای توکجاست
سرمایه دهر خاک بیزی ستکه هستدر مزرع حسرت اشک ریزی ست که هست
در کار زمانه هر که بیکارتر استاز عاقبت کار خبردارتر است
هر چند که ما رهرو و دنیا راه استدر راه نشستن خطر آگاه است
اوضاع زمانه لایق دیدن نیستوضعی خوشتر ز چشم پوشیدن نیست
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ستبازی شگرفی به میان افتاده ست
بعد از آن داود گفتش کای عنودجمله مال خویش او را بخش زود
در محفل آسمان سها و خور هستدر بحر جهان هم صدف و هم در هست
خویی مه و مهر را به دلداری نیستآبی در جوی ابر آذاری نیست