گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دانم که به جز خدای قهاری نیستبر خاطرم از ظلم کسی باری نیست
آن را که نصیب از خرد ادراک استدر معرکه جهاد خود چالاک است
خورشید علم به کوهساران زد و رفتدلدار در امیدواران زد و رفت
هر چند که خصمی سپهر از جهل استآسان گذرد به خاطری کو اهل است
از عمر عزیز رفته افزون از شصتگاهی در کار و گه به کوتاهی دست
دل گم شده است سینه پردازی هستجان سوخته است جلوه نازی هست
از دیده به دیده ناوک اندازی هستاز سینه به سینه قاصد رازی هست
امید گداست تا در بازی هستمعشوق غنی و عشق را آزی هست
گفت ای یاران زمان آن رسیدکان سر مکتوم او گردد پدید
داغی که بکاود سر پرشور کجاستزخمی که گدازد دم ساطور کجاست
صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماستلخت دل بسته بر میان توشه ماست
ای شاخ امید برگ و بار تو کجاستفصل تو کدام و نوبهار تو کجاست
آلوده ی کام دل مشو کام آن استهرگز طمع دانه مکن دام آن است
آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماستکامی که روا می نشود مطلب ماست
از داغ فراق سینه ام جوشان استهوش من شوریده ز مدهوشان است
ازگریه من دیده اختر شور استوز ناله ی من دل ملک رنجور است
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوستداغ جگرم سیاهی لشکر اوست
هر چند سپهر فکرم اختربار استبر دوش زبان سخنوری سربار است
ای ساقی عاشقان می ناب کجاستای خضره ره سوختگان آب کجاست
پس همینجا دست و پایت در گزندبر ضمیر تو گواهی می دهند
عهدیست که آشنا و بیگانه یکیستنرخ خزف وگوهر یکدانه یکیست
ساقی قدحی که دور گلزار گذشتمطرب غزلی که وقت گفتارگذشت
عشق است که درد من و درمان من استدین من و پیر من و ایمان من است
افسانه عشق راز پنهان من استصد چاک چو جیب گل گریبان من است