گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یار است که در ظلمت امکان شمع استخود راز و نیاز و خویشتن هم سمع است
این کوچه عمر وحشت افزا راهی ستحیرت زده است هرکجا آگاهی ست
غمنامه ما خواند و جوابی ننوشتاز لطف گذشتیم و عتابی ننوشت
افسوس که درد عشق و درمان هم نیستداغ دل گرم و مهر جانان هم نیست
هستی بزمی ست انجمن سازی هستعالم نطعی ست پنج و شش بازی هست
یار آینه حسن دلارای خود استیک دیده محو در تماشای خود است
چون برون رفتند سوی آن درختگفت دستش را سپس بندید سخت
آن را که رسوم عشقبازی اصل استآسوده ز دوری و خلاص از فصل است
داغم به دل از دو گوهر نایاب استکز وی جگرم کباب و دل در تاب است
از حرف وداع دیده جیحون شد و رفتهوش از سر سودا زده مجنون شد و رفت
بی ضامن و رهن وام می باید نیستعنقا ما را به دام می باید نیست
هند است و جهان به کام می باید اوا نیستپاس هر خاص و عام می باید اوا نیست
در هند اگر کسی نرنجد از راستگویم طبقات خلق را بی کم و کاست
دل خوش نکند ناله زاری که مراستوز گریه نمی رود غباری که مراست
دیدیم سواد هند حیرت زار استروز که و مه چو شام هجران تار است
در زیر فلک ناله ما بی اثر استبی دردان را ز درد ما کی خبر است
دردانه دریای حقیقت درد استدرد است که میزان عیار مرد است
هم بدان تیغش بفرمود او قصاصکی کند مکرش ز علم حق خلاص
ای سینه بنال ناله کار من و توستای ناله ببال روزگار من و توست
ساقی رگ ابر آبداری برخاستگویا که ز چشم می گساری برخاست
ای تیره شب فراق پایان وقت استای صبح بکش سر از گریبان وقت است
با ما زاهد خیال خامت عبث استوز سبحه به کف دانه و دامت عبث است
دردا که دری نسفته می باید رفتراز دل خود نگفته می باید رفت
ما را لب لعل فام می باید نیستاین شهد نصیب کام می باید نیست