گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوختوز گرمی خویت اشک و آهم همه سوخت
از صومعه تا میکده پر راهی نیستاز کعبه به بتخانه شبانگاهی نیست
از خصمی مردمان مرا حال نکوستیاران همه دشمنند خصمان همه دوست
آن دیده که بازاری عشاقش خوستروی طلب راه نوردان با اوست
نفس خود را کش جهان را زنده کنخواجه را کشتست او را بنده کن
دیوانه دلم یار دل آسایی نیستشوریده سرم دامن صحرایی نیست
مردی که میان دردمندان فرد استتنها دل ماست کز دیار درد است
دلبر بسیار و دل نگهدار کم استدلدار کم و چه کم که بسیار کم است
دانی که به من در غمت آیا چه گذشتبر سرچون شمعبی تو شبها چه گذشت
دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفتبلبل ز سر شاخ نوایی زد و رفت
دیشب طربی بر دل غمناکم ریختهر بخیه که داشت سینه چاکم ریخت
بسته ست زبانم و بیان در سیر استتن ساکن اگر بود روان در سیر است
از حوصله صبر غمت بیرون استهر لحظه دل از فراق دیگرگون است
هرحند که حسن و عشق مستور به استآیات نیاز و ناز مشهور به است
گر خاک شوی در ره دلدار خوش استور نازکشی ناز خریدار خوش است
عیسی مریم به کوهی می گریختشیر گویی خون او می خواست ریخت
دم سردی زاهدان کافورمزاجافسرد حرارت به عروق و اوداج
اندوه جهان و شادمانی همه هیچسرمایه روزگار فانی همه هیچ
بلبل سر کرد ناله هنگام صبوحپیمانه گرفت لاله هنگام صبوح
در دهر دنی که هست شیرینش تلخیک دم نزدیم خوش نه در شام و نه بلخ
با تنگدلی حوصله ماست فراخدر دیده ما یکی بود گلخن و کاخ
ابنای زمانه لولیان آیینندمدخوله روزگار بی کابینند
گر طالع پست نارساییها کردور اشهب عمر بادپاییها کرد
خورشید رخ تو تا دل افروز نشدما را شب بخت تیره فیروز نشد