گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ستم پیشه ای را ببستند سختکه بیدادگر بود برگشته بخت
شنیدم که رندی به امید سودپدر مرده ای را پسر خوانده بود
در بخارا بنده صدر جهانمتهم شد گشت از صدرش نهان
دو کس را سر جنگ بود و ستیزبه هم کرده دندان و چنگال تیز
کنون یاد می آیدم آن زمانکه شوق آتش افروز شد در نهان
میازار تا می توانی کسیکه پرزورتر از تو دیدم بسی
فرود آمد از تخت شاهی قبادکه عمر است کاه و اجل تندباد
نهادیم پای سفر در طریقسفر کرده ای چند با هم رفیق
یکی با کهنسال رنجورگفتکه دادی به میراث خور مال مفت
به معروف کرخی یکی داد پندکه با رشته انبان جو را ببند
گذشتم به شب زنده داری سحرز صحرانشینان آن بوم و بر
شبی در نشابور مأوای منبه تقدیر فرمانده ذوالمنن
اگر بنده را سربلندی رسدز مسکینی و مستمندی رسد
همچو مریم گوی پیش از فوت ملکنقش را کالعوذ بالرحمن منک
شنیدم که سگ سیرتی از گزندخیو بر رخ حق پرستی فکند
یکی طعن و تشنیع می زد بسیبه آزاد مرد حقیقت رسی
نشستیم با هم به خاک یمنمن و عارفی چون اویس قرن
حزین از سخن گستری لب ببندنی خامه افکن به طاق بلند
ثناهاست پیر خرابات راکه شست از دلم لوث طامات را
مغنی نوایی بیا ساز کنجهان را پر از گوهر راز کن
شنیدم ز مخمور میخانه ایکه عالم نیرزد به پیمانه ای
کجا رفت آیین مردان حقچه آمدکزین سان سیه شد ورق
سراینده ای دوش وقت سحردو بیتک سرایید خوش با
مرا داد روشن روانی سبقکه بادا به روحش تحیات حق