گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ﭼﻮﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﺪهم به کنه صفات او نرسد
بر حقایق در وجود گشودیافت اعیان خارجیه وجود
صورت از عارض است بر مرآتنیست تبدیلی از جمیع جهات
هستی بر مقیدات از حقبی مقید نمی شود مطلق
گر به هستی نظر کند عارفچون به علم الیقین بود واقف
بسته بودم زبان ولی ناچاروحدتش را همی کنم اظهار
می نیارد عدم شود موجوداین عیان است پیش اهل شهود
هر حقیقت که برگشود جمالباشدش پایه را ز نقص وکمال
در مراتب اصول موجوداتاز حد جسم تا به حضرت ذات
گفت او را ناصحی ای بی خبرعاقبت اندیش اگر داری هنر
هستی از غیب خویش و از اطلاقنگذارد چو آفتاب اشراق
پس نماید عروج را آهنگآن نخستین که می پذیرد رنگ
نور ارواح و عالم اجسادبی نهایت چو داشتند تضاد
ای خدای بلندی و پستیشاهد هوشیاری و مستی
عارفان چون دم از لقا زده اندنقش معنی به مدعا زده اند
هر که خواهد در انفس و آفاقکه بود جمله مظهر اطلاق
اشرف و احسن صحف قرآنمی نماید ادای حق بیان
فی الوجود الذی هو المالکاز ازل تا ابد بود هالک
در بدایت چو سر بود نشآتمی نمایم وصول را اثبات
گفته یزدان سه فرقه است بشرنیست فردی ازین سه فرقه به در
گفت ای ناصح خمش کن چند چندپند کم ده زانکه بس سختست بند
سرور آگهان هر دو سراخفته گفته ست خلق دنیا را
هرچه ادراک آن حواس کندروح از آن شربتی به کان کند
غفلت از خویش داشت بی خبرتما کشیدیم پرده از نظرت