گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بهر این فرمود پیغامبر که منهم چو کشتی ام به طوفان زمن
روز را دل ز شب ملال گرفتترک بیهوده قیل و قال گرفت
شب دامن دراز کوته رایسر بیچارگی فگند به پای
روز چون شب به عذر سر بنهاداو هم افگند شیوه ای بنیاد
پادشاها نزاری عاجزجز به اخلاص دم نزد هرگز
حیدر زاوه قدوه ابدالقاید و سالک طریق کمال
از مقالت ملالت افزایدقصه گر مختصر کنم شاید
قل نزاری قل هو الله احدابتدا کن ذکر الله الصمد
بذله ای خوش یادم آمد حسب حالاز بزرگی در لطافت بی همال
روزگاری خرم و خوش داشتیمگرچه جایی دل مشوش داشتیم
هدیه بلقیس چل استر بدستبار آنها جمله خشت زر بدست
با یکی از جمع اخوان الصفاءرفتم از بازار در دارالشفاء
نو مریدی کردی از پیری سؤالکه ای مقدم در طریقت گوی حال
از پدر دارم حیاتش دیربادنکته ای در باب دل دادن بیاد
گفت اسپهبد به پیشین روزگارداشت با قاضی آنجا چند کار
حالتی افتاد شیخی را مگرتا سه روز از خویشتن شد بیخبر
بود در اطراف آذربایجانساده مردی از برای حفظ جان
بود رندی سخت مخمر هولناکدر کفش یکسان نمودی زر و خاک
عورتی در گوکچه دیدم سوگواراشک ریزان بر سر ره زار زار
داشتم یاری به صدق آراستههمنشینی دل چو من برخاسته
بی نیازا بر نیاز ما ببخشگر چه غفلت کرده ایم اما ببخش
گفت عبدالله شیخ مغربیشصت سال از شب ندیدم من شبی
آفرینش را چو فتح الباب شدنور احمد مهر عالم تاب شد
چون در آن دشت بلا افکند بارکرد از بیگانگان خالی دیار