گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هم چنان آمد که او فرموده بودبوالحسن از مردمان آن را شنود
شمع رویش چو برافروخت ببزم ابداعهمچو انجام در آغاز یکی داشت شعاع
جدا شد از بر من یار گلعذار دریغدریغ از ستم چرخ بیم دار دریغ
ساقی بیا که عمر گران مایه شد تلفدایم نخواهد این در جان ماند در صدف
ای بکوی عافیت برداشته آهنگ عشقبین عقاب عقل را چون صعوه ای در چنگ عشق
نقش دیوان قضا آیتی از دفتر عشقآسمان بی سر و پایی بود از کشور عشق
دل هیکل توحید است دل مظهر ذات حقدل منبع تجرید است دل مظهر ذات حق
هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تکتا بگذری ز دانش اسما تو از ملک
به تیغم گرنمایی سینه صد چاکفوادی یبتغیک القلب یهواک
ای که ریزی بدل ریشم از آن حقه نمکحقه بازی ز دهان تو بیاموخت فلک
زدی مشاطهات شانه به سنبلکه میآرد صبا بوی قرنفل
نامه دیگر نوشت آن بدگمانپر ز تشنیع و نفیر و پر فغان
چه شوری بود یاران بر سر دلز غم گویی سرشته پیکر دل
فلک دوران زند بر محور دلوجود هر دو عالم مظهر دل
ای قامت تو سرو لب جویبار دلوی طلعت تو صورت باغ و بهار دل
هست در سینه سل بدیده سبلزین طعامی که کرده خصم دغل
دهید شیشه صهبای سالخورده بدستمکنون که شیشه تقوای چند ساله شکستم
ترا چون مهر با غیر است و اسرار نهانی همبرو ارزانی او باد این لطف زبانی هم
علی صدغ لیلی تهب النسیماز این غصه دل اوفتاده دو نیم
شد وقت آنکه باز هوای چمن کنمآمد بهار و فکر شراب کهن کنم
تحمل از غم تو یا ز روزگار کنمبغیر آنکه خورم خون دل چکار کنم
گرم صدبار می رانی مدامت مدح گو باشماگر خون مرا ریزی که بازت خاک کو باشم
مشورت می کرد شخصی با کسیکز تردد وا رهد وز محبسی
فغان که سخت به افسوس می رود ایامنه جام باده به دور و نه دور چرخ به کام