گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خداوندا دلم لبریز غم کندرون درد پروردی کرم کن
بر طرق اسکندر آورده است سدکه نه پیکی نه پیامی میرسد
دیده باشی ز کودکان صغیرشود این یک وزیر و آن یک میر
عاقل آن باشد که او با مشعله ستاو دلیل و پیشوای قافله ست
پادشاهی در ثمینی داشتبهر انگشترین نگینی داشت
ای تو همساز من وهم سوزموی رخت اختر شب افروزم
ای حکیمی که چون تو فرزندیمادر دهر در زمانه نزاد
بسم الله الرحمن الرحیمای عزیزی که چون تو بابایی
قصه آن آبگیرست ای عنودکه درو سه ماهی اشگرف بود
ای دوست مرانم ز در خویش خدا راکز پیش نرانند شهان خیل گدا را
بگوی زاهد خودبین بادپیما راکه درد باده رهانید از خودی ما را
دل بی تو تمنا نکند کوی منا رازیرا که صفایی نبود بی تو صفا را
آتش عشقم بسوخت خرقه طامات راسیل جنون در ربود رخت عبادات را
یا میکده را دربند این رند شرابی رایا چشم بپوش امشب مستی و خرابی را
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی راهرگز نتوان دید جمال احدی را
تا نشویید به می دفتر دانایی رانتوان پای زدن عالم رسوایی را
از باده مست گشت بت می پرست ماآمد چه خوب فرصت وصلش به دست ما
گردون چو زد لوای ولایت به بام ماسامان گرفت شرع پیمبر به نام ما
لبریز تا ز باده نگردید جام مادر نامه عمل ننوشتند نام ما
در وضو هر عضو را وردی جداآمدست اندر خبر بهر دعا
باز آهنگ جنون کردیم ماعقل را از سر برون کردیم ما
از یک خروش یا رب شب زنده دارهاحاجت روا شدند هزاران هزارها
بشنو ز ما که تجربه کردیم سال هابی حاصلی است حاصل این قیل و قال ها
ز دست عقل به رنجم بیار جام شراببنای عقل مگر گردد از شراب خراب