گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جز تحفه جان عاشق درویش نداردجانا بستان زو که از این بیش ندارد
در مجالس گر سخن زان لعل میگون می رودکز چه می خندد صراحی از دلش خون می رود
تا دل نظری به حال خود کردجز درد و غم نگار خود کرد
بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسدچه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد
احمد آخر زمان را انتقالدر ربیع اول آید بی جدال
چو دلبران به دل ما سه چیز می جویندبه تیغ و ناوک و خنجر ستیز می جویند
چون دلبران ز زلف سیه تاب می دهنددل را نشان ز صورت قلاب می دهند
رخش آتشم در درون می برددو زلفش ز عقلم برون می برد
یک ذره بدان دهن که گویدوز کتم عدم سخن که گوید
کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خودچون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود
دلم پیکان او را در جگر دیدز غمزه کار خود زیر و زبر دید
ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آیدتاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید
عمر بگذشت بدو سال اگر باز آیددل گم گشته در آن زلف دگر باز آید
بر گلت از عرق گلاب افتادچون خیال قدت در آب افتاد
ز بهر تیر تو میل میلم بهر مغاک بردشدیم خاک که میلش مگر به خاک برد
باز گفت او این سخن با ایسیهگفت جان افشان برین ای دل سیه
با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارددر قید جنون او را سودای کسی دارد
با آنکه دل به درد تو بس دردمند بودجز درد چارۀ دگرش ناپسند بود
بجز کوی تو دل منزل نگیردکه آنجا هیچکس را دل نگیرد
یار بر من دود دل ها می کشدلشکری از فتنه بر ما می کشد
درد تو جان من به جز این تن نمی کشداین بخیه غیر رشته و سوزن نمی کشد
امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بودوز صبح با خیال خودم تیر جنگ بود
هزار شکر که جنت دوام خواهد بودمحبت تو مرا مستدام خواهد بود
ترک من دیگر به غوغا می رودتا کدامین دل به یغما می رود