گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیستبیا و هم نفسی کن که عمر جز نفسی نیست
مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیستهم نفسی با تو بجویم نفسی نیست
یعلم الله که مرا از تو شکیبایی نیستطاقت روز فراق و شب تنهایی نیست
دل از هوای تو دشوار بر توانم داشتچگونه خاطر ازین کار بر توانم داشت
عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشتو آشفتگی حال من از موی تو بگذشت
دوش در سودای او بر من به بیداری گذشتروز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت
جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافتکوی جانان از لطافت زحمت جان بر نتافت
آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفتباماش عتابی ست ندانم چه خطا رفت
من شنیدم که در آمد قبطییاز عطش اندر وثاق سبطیی
شوق توام باز گریبان گرفتاشک دوان آمد و دامان گرفت
رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفتهیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت
هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفتبا کسی واقعه خویش نمی یارم گفت
راز غم دوستان به کس نتوان گفتهرچه ببینند باز پس نتوان گفت
ماییم و غم عشق و سر کوی ملامتگم کرده ز بی خویشتنی راه سلامت
دست ما کی رسد به بالایتخیز تا سر نهیم بر پایت
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایتکز یار جفا به که ز اغیار حمایت
بویی ز سر زلف به عالم نفرستادکاندر پی او قافله غم نفرستاد
چون مرا بر رخ خوبت نظر افتادآتش عشق توام در جگر افتاد
چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتادچه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد
گفت قبطی تو دعایی کن که مناز سیاهی دل ندارم آن دهن
در میان چشم و دل خون اوفتادراز ما از پرده بیرون اوفتاد
گل رنگ نگار ما نداردبوی خوش یار ما ندارد
تا کی اندر طلبت دل به جهان در گرددبی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد
دل نیست که در کوی تو در خاک نگرددجان نیست که از دست غمت چاک نگردد