گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از آن سنبل که بر گلنار داردگل طبع مرا پر خار دارد
شوریده دل ما سر بهبود نداردسرگشته ما راه به مقصود ندارد
آن چه مشک است که در طره پرچین داردوان چه حسن است که در طره مشکین دارد
سالها شد که دلم مهر نگاری داردنه به شب خواب و نه در روز قراری دارد
نه ترا پند سود می داردنه مرا بند سود می دارد
تو مپندار که دوران همه یکسان گذردگاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد
آن زنی می خواست تا با مول خودبر زند در پیش شوی گول خود
هوای باده و آهنگ جام خواهم کردبه کوی باده فروشان مقام خواهم کرد
عشق آمد و از سینه من جوش برآوردگرد از من دل خسته مدهوش برآورد
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آوردنسیم آن به تن رفته باز جان آورد
صبا آمد به من بوی تو آوردنسیم زلف دلجوی تو آورد
با لبت اتفاق خواهم کردنمکی بی نفاق خواهم خورد
چند دلم ز آتش فراق بسوزددر غم هجران ز اشتیاق بسوزد
باد صبا به نافه چینت نمی رسدبویی به عاشقان غمینت نمی رسد
دلم تا کی چنین افگار باشدز سودای تو آتش بار باشد
مرا به وصل تو گر زان که دسترس باشددگر ز طالع خویشم چه ملتمس باشد
خطی که قرین خال باشدشک نیست که بی مثال باشد
کآمدش پیغام از وحی مهمکه کژی بگذار اکنون فاستقم
گل همچو رویت زیبا نباشدنرگس چو چشمت رعنا نباشد
مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشدچون روز شود رونق مهتاب نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشدسمن را جعد مشک آگین نباشد
هر که را خال عنبرین باشدگر کند ناز نازنین باشد
طاعت ما جز می مغانه نباشدمسجد ما جز شرابخانه نباشد
در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشدترکی ست فتنه افکن پنهانم از که باشد