گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آفتابی که بنده سرگرداننام او را چو ذره در طلب است
ای جوادی که به یک بخشش دست زادۀ تستحاصل بحر و دفین خانه کان در گرو است
بر معشوقم آمد رکن فصادز ساق نازک دلخواه رگ زد
خداوند تویی ک اوراد مدحتبر افلاک و عناصر فرض باشد
آن کس که به ظلمت دو گیسوخورشید منور از ره افکند
مولنا مادر فرزندانتپسران ناکس و دون می زاید
چون ملک از لوح محفوظ آن خردهر صباحی درس هر روزه برد
در میان آر می که نام بتی ستعقل هر کس ز کنه آن قاصر
از مرد بخیل نیست طرفهکاو سر بنهد برابر مال
تشنه گشتم به راه کعبه شبیقحط بود آب و من بترسیدم
ای وزیر جهان به فرزندانالتفاتی نمی کنی چندان
مدح تو گفتم و چو بود دروغمن پشیمان شدم از آن گفتن
پیشوای زمانه زین الدینسرور اهل روزگاری تو
داری اشرف زنی که چون می بستبر کمان دو ابروی او زه
چارچیز است که در سنگ اگر جمع شودلعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی
گر تو می گویی نبودستم تو راپیش ازین مفعول الحق بوده ای
هرچه پیش آید از زمانه تو رااز نکوحالی و ز بدحالی
هم چو قومی که تحری می کنندبر خیال قبله سویی می تنند
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدادر عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا
بر دست یکی تیغ چو آب است مراکز وی همه ساله فتح باب است مرا
چشم تو که خواب عالمی بست به خوابخلقی ز غمش بی خود و او هست به خواب
ای دوست جهان دمی ست و آن دم هیچ استبر عمر مبند دل که آن هم هیچ است
گفتم سر زلف تو بسی سرخورده استگفتا که بنه سرت گر اندر خورده است
بر روی تو زلف را اقامت هوس استسرفتنه دور را اقامت هوس است