گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای زلف تو یک کمند و بل پنجه شستسر تا به قدم پیچ و خم و چین و شکست
تا چرخ فلک تیر و کمانت دیده ستبر تیر و کمان خویشتن خندیده ست
گردن بنهاده ام به هر نرم و درشتبر رویم اگر تیغ کشد ندهم پشت
او همی گوید که از اشکال توغره گشتم دیر دیدم حال تو
چون مهر پری ز خاتم جم برداشتدلتنگی از اهل عالم برداشت
امروز چو دست صبح دامن برداشتحسنی دیدم که هوش از تن برداشت
افسوس که آن یار پسندیده برفتناکرده مرا وداع و نادیده برفت
معبود همیشه در سفر یارت بادایزد همه ساله در حضر یارت باد
گر از رخ مه زلف چو چوگان ببرددر حسن ز مه گوی ز میدان ببرد
مه تاب ز روی چون خونت می گیردشب رنگ ز زلف عنبرت می گیرد
هم دست من تشنه به جامی برسیدهم پای تمنا به مقامی برسید
هر سرو که در بسیط عالم باشدشاید که به پیش قامتت خم باشد
تا گردش نه گنبد گردان باشدتا عالم امتزاج و ارکان باشد
تا نادرۀ حسن رخت پیدا شدگردون به نظارۀ رخت برپا شد
صوفیی بدرید جبه در حرجپیشش آمد بعد بدریدن فرج
آنی که ابد ز عمر تو مایه کندوز خاک درت سپهر پیرایه کند
هرکس که قرین من غمخوار شوداز نالۀ زار من دل افگار شود
جانا ز غم تو هیچ خوشتر نآیدکار دل من جز به غمت برنآید
خون از دل افگار برون می آیدوز دیدۀ خونبار برون می آید
تا دیده کمان مهره ابروی تو دیددل در بر من همچو کبوتر بطپید
گویند که ماه روزه نزدیک رسیدمن بعد به گرد باده نتوان گردید
چون ابر گهرفشانی لعل تو دیداز دیده ببارید بسی مروارید
خط تو مرا ز غم چو مو گردانیدگلزار رخت ز رنگ و بو گردانید
امروز منم ز چرخ گردان بیزارواندر کف دشمن شده از جان بیزار