گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عاشقان را شادمانی و غم اوستدست مزد و اجرت خدمت هم اوست
دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم مااز سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما
کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ماچون تو را داریم از دشمن چه غم داریم ما
مگر آن آتشین خو آگه از بخت من است امشبکه همچون شمع مغز استخوانم روشن است امشب
گفتگویت در تبسم می کند شکر در آبخورده بس لعل لبانت غوطه چون گوهر در آب
عمریست در خیال تو از روز تا به شبدر آتشم چو خال تو از روز تا به شب
گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجبگر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب
روشن شده از حسن تو کاشانه ام امشبخوش باش که بر گرد تو پروانه ام امشب
هر کجا عکس جمال یار می افتد در آبگویی از گلشن گل بی خار می افتد در آب
چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشبچه ها دارد به سر این اختر دنباله دار امشب
دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آبجای گهر به چشم صدف جان کند در آب
زین بفرمودست آن آگه رسولکه هر آنک مرد و کرد از تن نزول
چو عکس خویش نمودار می کند مهتابپیاله را گل بی خار می کند مهتاب
دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آبناله همدم باده خون مطرب فغان راحت عذاب
ای دل بیهده گفتار ادب باش ادباز زبان می کشی آزار ادب باش ادب
از تو در خاطر هر ذره تمنایی هستبه هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست
بس که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده استوسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
برده دل از من پری رویی نمی گویم که کیستشوخ چشمی طفل بدخویی نمی گویم که کیست
دیده خون بار ما چون گشت گریان مفت ماستدانه ای افشانده در خاکیم باران مفت ماست
عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس استبردی از حد ناز ای بی رحم استغنا بس است
از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک تر استگرچه لعلش نازک است اما سخن نازک تر است
نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه استخارا است دهر و در دلم اندیشه شیشه است
هم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاکبسته اند اینجا به چاه سهمناک
خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته استصد چو من شوریده را در اضطراب انداخته است