گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده استراستی با دشمن و با دوست کین ورزیده است
آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بستای شوم قربان این آهو که ره بر شیر بست
چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریختعشق او آورد و در کام من دیوانه ریخت
کوکبم شد تار و سالم خشک و ماهم پاک سوختآنچه با من بود از بخت سیاهم پاک سوخت
از قدت امروز گلشن را صفای دیگر استسرو موزون تو را نشو و نمای دیگر است
مهر تو به هر سینه عیان است و عیان نیستچون عکس در آیینه نهان است و نهان نیست
رفته رفته رفتم از یادت ببین احوال چیستدور گشتم تا کنم شادت ببین احوال چیست
شبم به محنت و روزم به هجر یار گذشتتمام مدت عمرم بر این قرار گذشت
آن شوخ دل آرا رخ زیباش لطیف استبر روی چو گل زلف چلیپاش لطیف است
چون ز گریه فارغ آمد گفت روکه تو رنگ و بوی را هستی گرو
بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو استبر هر دری که روی نهادم سرای تو است
روزی که کرد گردون غم های یار قسمتما را رساند بر دل زان غم هزار قسمت
هر داغ دل ز پرتو حسنت ستاره ای استهر ذره ای ز مهر رخت ماه پاره ای است
ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشتنقش ها برداشت اما صورت خاتم نداشت
می کنم طوفی نمی دانم که طوف کوی کیستهست محرابی نمی دانم خم ابروی کیست
پیش شمشیر تو تسلیم شدن دین من استدر سر کوی تو قربان شدن آیین من است
یک نفس بی یاد جانان زندگانی مشکل استبی حدیث لعل او شیرین بیانی مشکل است
در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیستنه فلک پیشش نشان تیر آهی بیش نیست
اگر داغ جنون خون بر دل ما می کند مرد استاگر این باده را ساقی به مینا می کند مرد است
به رخ شکستن طرف کلاه بابت کیستنموده ماه در ابر سیاه بابت کیست
پس هنر آمد هلاکت خام راکز پی دانه نبیند دام را
یاد تو مونس شب تار دل من استداغت گل همیشه بهار دل من است
با تو همین یک سخنم آرزو استگفتن و قربان شدنم آرزو است
در شهربند عمر که کس را دلیل نیستچیزی به غیر دردسر و قال و قیل نیست