گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
صبح وصال را اثر آمد هزار شکرشام فراق را سحر آمد هزار شکر
چو باز کرد شکرخنده شد اسیر شکرعیانش از لب و دندان نموده شیر شکر
ای خرم آن زمان که بود یار در کنارگل در کنار باشد و اغیار در کنار
بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستان ترزبان از لعل و لعل از شکرستان شکرستان تر
ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته مژگان ترندیدم از تو آشوب جهانی نامسلمان تر
دارم بتی ز کج کلهان کج کلاه تررویش چو ماه لیک ز هر ماه ماه تر
شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پراز تجلی گشت چون آیینه هر کاشانه پر
عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگرعمر گر باقی ست می گیریم سرانجام دگر
آب شد دل دست و پا از من نمی آید دگرقطره شد دریا شنا از من نمی آید دگر
شده ست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواترمرا هر لحظه گردد صورت احوال رسواتر
شهوتی است او و بس شهوت پرستزان شراب زهرناک ژاژ مست
ای کعبه ارباب وفا کوی رفوگرمحراب دعا گوشه ابروی رفوگر
در قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوزواله ام چندان که می پندارم آزادم هنوز
تار قانون جهان ساز نگردد هرگزبه کس این ساز هم آواز نگردد هرگز
آن روز که کردند به دل تخم وفا سبزشد درد فراوان و نگردید دوا سبز
با دل غم دیده ای صیدافکن عاشق نوازمی کند بسیار خوبی عمر مژگانت دراز
گر شوی آشنا به سوز و گدازبه تو درها شود به عشرت باز
بازم از خون جگر دیده تر شد لبریزپایت از چشم من آلوده نگردد پرهیز
در دلم عیشی که می بینم غم یار است و بسزخم های ناوک مژگان دلدار است و بس
آنچه ناید هرگزم از دست تدبیر است و بسگردنم در حلقه فرمان تقدیر است و بس
غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرسخانه بر دوشیم چون موج از دیار ما مپرس
آدم حسن و ملک ساجد شدههم چو آدم باز معزول آمده
حجاب از رخ چو بردارد نگاهشز هر بیدل خبر دارد نگاهش
گه انیس دشت و گاهی محرم گلزار باشوانگه از اسرار هرجا می رسی ستار باش