گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هرکجا آیینه رخسار او پیدا شودطوطی تصویر از شوق رخش گویا شود
شد محمد الپ الغ خوارزمشاهدر قتال سبزوار پر پناه
درشتی از مزاج سخت طینت کم نمی گرددکنی چندان که نرم الماس را مرهم نمی گردد
از آن رو سرمه دنباله دارش قصد جان داردکه چشمش نیم کش پیوسته ناوک در کمان دارد
در دل به جز از عکس رخ دوست نگنجدغیر از خط او گر همه یک موست نگنجد
نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کردنه من اراده کار دگر توانم کرد
اسیران جای هم از خاک دامن گیر هم دارندچو گوهر جمله در بر حلقه زنجیر هم دارند
بیا که بی گل رویت دلم قرار نداردکسی به غیر تو در خاطرم گذار ندارد
دل من چون به هوای سفری برخیزدمشت خاکی است که از رهگذری برخیزد
در دل خیال یار بسی جلوه می کندطاووس قدس در قفسی جلوه می کند
آن کس که شبی دیده بیدار نداردراهی به سراپرده اسرار ندارد
ز من دل برده دلداری که از اهل وفا رنجدنماید صلح با بیگانه و از آشنا رنجد
روزها آن آهوی خوش ناف نردر شکنجه بود در اصطبل خر
چون شام قدر بر همه مستور می شودزین روی پای تا به سرش نور می شود
هر دل که تیر غمزه او را هدف شودباران ابر رحمت حق را صدف شود
سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسدساختم با درد تا درمان به فریادم رسد
خوب رویان چون سپاه غمزه را رو می دهندمنصب شمشیرداری را به ابرو می دهند
نه همین زآتش عشقت دل و جان می سوزدعشق روی تو به آنی دو جهان می سوزد
عشق بازان جمله گلچین گلستان تواندگل رخان خار سر دیوار بستان تواند
به چشم عبرت اوضاع جهان گر دیدنی داردبه روز خویشتن چون صبح هم خندیدنی دارد
ای تیغ غمزه تو به وقت غضب لذیذهنگامه غم تو به وقت طرب لذیذ
پس از دیدار قاصد چون فتادم دیده بر کاغذشد افشان بس که اشک حسرتم پاشیده بر کاغذ
می کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگرمی رسد هر لحظه بر دل زین کمان تیر دگر
آن عزیز مصر می دیدی به خوابچونک چشم غیب را شد فتح باب