گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای شب چراغ دل ها صهباست در پیالهیا عکس روی ماهت پیداست در پیاله
دلا به کار جهان اضطراب یعنی چهشدن شناور بحر سراب یعنی چه
ز خود در عشق چون پروانه باید بی خبر گردیاگر خواهی شبی آن شمع را بر گرد سر گردی
تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسیخون را به جای باده به مینا کند کسی
تا کی فراق نامه ات انشا کند کسیصد صفحه را به خون دل املا کند کسی
شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگینماید در نظرها هر زمان آن ماهرو رنگی
به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داریاز آن جمع است ما را دل که از دل ها خبر داری
آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن توییآنکه آتش زد به من چون برق در خرمن تویی
رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هیمردم از درد جدایی رحمی ای دلدار هی
آن یکی عاشق به پیش یار خودمی شمرد از خدمت و از کار خود
یاد ما هرگز نکردی یار هیرفت کار از دست و دست از کار هی
جان من گر شدی از صحبت من سیر بگویگر شدی از من ماتم زده دلگیر بگوی
می کنم کعبه صفت طوف سر کوی کسیبرده از راه دلم را خم ابروی کسی
هرگز به کام دل ننشستیم رو به روییک لحظه با وصال تو ای ترک تند خوی
ای مهر دل فروز گل روی کیستیوی ماه نو نمونه ابروی کیستی
ای تندخو ز چیست که یارم نمی شوییک لحظه راحت دل زارم نمی شوی
نفس در سینه ام چون ناله تار است پنداریبساط عشرتم گرم از دل زار است پنداری
در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم هایعشق آمده و ریخته دل بر سر هم های
بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهیدیده ام شد ز انتظار او ز دیدن ها تهی
بازآ که ز دل زنگ زدا بلکه تو باشیروشنگر آیینه ما بلکه تو باشی
آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نماز
بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشیبی دیده ام آن روز که پیدا تو نباشی
بگذشت ز حد کار دل زار کجاییمردم ز غم ای مونس غم خوار کجایی
به خود چند ای دل بی طاقت از افسانه ها پیچیچو موی دیده آتش هر زمان بر شانه ها پیچی