گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزشصحت به چه دریابد بیمار به آمیزش
وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکشجمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش
هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانشبا زهره درآ گویان در حلقه مستانش
درون ظلمتی میجو صفاتشکه باشد نور و ظلمت محو ذاتش
قضا آمد شنو طبل نفیرشنفیرش تلختر یا زخم تیرش
نگاری را که میجویم به جانشنمیبینم میان حاضرانش
برفتم دی به پیشش سخت پرجوشنپرسید او مرا بنشست خاموش
شنو پندی ز من ای یار خوش کیشبه خون دل برآید کار درویش
امروز خوش است دل که تو دوشخون دل ما بخوردهای نوش
ای خواجه تو عاقلانه میباشچون بیخبری ز شور اوباش
آن مطرب ما خوشست و چنگشدیوانه شود دل از ترنگش
ما نعره به شب زنیم و خاموشتا درنرود درون هر گوش
گر لاش نمود راه قلاشای هر دو جهان غلام آن لاش
اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باشاندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باشدر جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمشو آنک میکرد او کرانه در میان آوردمش
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویشبر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویشخون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
ساقیا بیگه رسیدی می بده مردانه باشساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
شدهام سپند حسنت وطنم میان آتشچو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش
به شکرخنده اگر میببرد جان رسدشوگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش
گر لب او شکند نرخ شکر میرسدشور رخش طعنه زند بر گل تر میرسدش
آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدشبوک این همت ما جانب بستان کشدش
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدشنفس اگر سر بکشد گوش کشان میکشدش