گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رو به شهر آورد آن فرمان پذیرشهر غزنین گشت از رویش منیر
باغ خندان ز گل خندان استخنده آیین خرمندان است
ای دور مانده از حرم خاص کبریاسوی وطن رجوع کن از خطه خطا
آن ما حی جلالت و حامی دین حقآن والی ولایت جان شاه اولیا
دامن همت برافشان ای دل از کبر و ریابعد از آن بر دوش جان افکن ردای کبریا
گوهر درج جلالت ماه برج سلطنتآفتاب اوج عزت شاه فوج اولیا
من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر منروزگارم جمله عاشورا و منزل کربلا
دلا تا کی پزی سودا درون گنبد خضراقدم بر فرق فرقد نه بهل بازیچه دنیا
شد چنین شیخی گدای کو به کوعشق آمد لاابالی اتقوا
ز درد جور آن دلبر مکن ای دل شکایت هاکه دردش عین درمانست و جور او عنایت ها
ای صفات کبریایت برتر از ادراک ماقاصر از کنه کمالت فکرت و ادراک ما
شه من بدرد عشقت بنواز جان ما راکه دلم ز درد یابد همه راحت و دوا را
گشت مسلم ز عشق ملک معانی مراشهره آفاق کرد عشق نهانی مرا
چون تو جان منی ای جان چه کنم جان و جهان راچو منم زنده به عشقت چه کشم منت جان را
دلا اگر نفسی می زنی به صدق و صفابه جان بکوش که باشی غلام اهل وفا
زندگانی بی رخ دلبر نمی باید مرادوست می باید کسی دیگر نمی باید مرا
دوای درد دل خسته ام بکن یارابیا که نیست مرا بی تو زیستن یارا
ای سوخته ز آتش عشقت جگر مراوی برده درد عشق تو از خود بدر مرا
هر دم بناز میکشد آن نازنین مراناگشته از کرم نفسی همنشین مرا
شیخ روزی چار کرت چون فقیربهر کدیه رفت در قصر امیر
ای بر دل شکسته ز درد تو داغ هادر سینه ام ز آتش عشقت چراغ ها
ای آنکه جانم سوختی با داغ محنت بارهادارم من آشفته دل با سوز عشقت کارها
ای روی دل آرایت آتش زده در جان هادرد غم سودایت سرمایه دوران ها
به صدر صفحه دولت کجا رسد اصحاباگر دری نگشاید مفتح الابواب