گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
صبحدم کاین طایر چرخ آشیانآفتابی گردد از بالای کوه
امردی رفت تا نماز کندکرد کون سفید خود بالا
کو خدا کیست خدا چیست خدابی جهت بحث مکن نیست خدا
گفت روبه صاف ما را درد نیستلیک تخییلات وهمی خورد نیست
دست حافظ به در از جامۀ خوابهشته در دست یکی جام شراب
افسارش از بریشم و پالان ز مخملستهر چند بد صدا است ولیکن مجللست
حضرت اقدس والا ایرجبا همه راست بود با ما کج
این عکس که بر عکس خودم زیبا شدتقدیم حضور حضرت والا شد
نیست جهان جز همین که با تو بگویمروز و شبانی به یکدگر شده پیوند
این هلال ابرو دو سال بعد ماهی می شوددر میان گلرخان صاحب کلاهی می شود
تا خدا ترک خدایی گویدوز خدایش جدایی جوید
خواهد اینک ز جناب تو باربندۀ ناچیز تو عبدالحمار
آنکو به روز مهتری از دوستان گردد بریناآدمی گر بشمری اندر شمار آدمش
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویشخود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
زاهدی در غزنی از دانش مزیبد محمد نام و کنیت سررزی
دست در حلقه موی تو کنمبوسه ای بر سر و روی تو کنم
شب عید عمر به قول زنانمن در این خانه بوده ام مهمان
طبعم نشاط کرد به انشاد این غزلدر اقتفا به خواجۀ کابینه ساز کن
ای به درگاه تو نیاز همهکرم تست چاره ساز همه
به انگشتان پا از زیر کرسیز کس ها کرده ام احوال پرسی
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیرمن گرفتم تو نگیر
وه چه خوب آمدی صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی
ندانم از چه به هرجا که لفظ کار آیدردیف آن را فی الفور لفظ بار کنند
قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمرلحم نخورد و ذوات لحم نیازرد